عبارات مورد جستجو در ۷ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۵۵ - چون که جمال حسن تو اسب شکار زین کند
چون که جَمالِ حُسنِ تو اسبِ شکار زین کُند
نیست عَجَب که از جُنون صد چو مرا چُنین کُند
بال بَرآرَد این دِلَم چون که غَمَت پَرَک زَنَد
بار خدا تو حُکم کُن تا به اَبَد همین کُند
چون که ستارهٔ دِلَم با مَهِ تو قِران کُند
اَهْ که فَلَک چه لُطفها از تو بَرین زمین کُند
باده به دستْ ساقیاَت گِردِ جهان هَمیرَوَد
آخِرِ کار عاقِبَت جانِ مرا گُزین کُند
گرچه بَسی بیاوَرَد در دلِ بَنده سَر کُند
غیرتِ تو بِسوزَدَش گَر نَفَسی جُزین کُند
از دلِ هَمچو آهَنَم دیو و پَری حَذَر کُند
چون دلِ هَمچو آب را عشقِ تو آهنین کُند
جانِ چو تیرْ راستِ من در کَفِ توست چون کَمان
چَرخ ازین زِ کینِ من هر طَرَفی کَمین کُند
دیدهٔ چَرخ و چَرخیان نَقْش کُند نشانِ من
زان که مرا به هر نَفَس لُطفِ تو همنِشین کُند
سَجده کُنم به هر نَفَس از پِیِ شُکرِ آن که حَق
در تبریز مَر مَرا بَندهٔ شَمسِ دین کُند
نیست عَجَب که از جُنون صد چو مرا چُنین کُند
بال بَرآرَد این دِلَم چون که غَمَت پَرَک زَنَد
بار خدا تو حُکم کُن تا به اَبَد همین کُند
چون که ستارهٔ دِلَم با مَهِ تو قِران کُند
اَهْ که فَلَک چه لُطفها از تو بَرین زمین کُند
باده به دستْ ساقیاَت گِردِ جهان هَمیرَوَد
آخِرِ کار عاقِبَت جانِ مرا گُزین کُند
گرچه بَسی بیاوَرَد در دلِ بَنده سَر کُند
غیرتِ تو بِسوزَدَش گَر نَفَسی جُزین کُند
از دلِ هَمچو آهَنَم دیو و پَری حَذَر کُند
چون دلِ هَمچو آب را عشقِ تو آهنین کُند
جانِ چو تیرْ راستِ من در کَفِ توست چون کَمان
چَرخ ازین زِ کینِ من هر طَرَفی کَمین کُند
دیدهٔ چَرخ و چَرخیان نَقْش کُند نشانِ من
زان که مرا به هر نَفَس لُطفِ تو همنِشین کُند
سَجده کُنم به هر نَفَس از پِیِ شُکرِ آن که حَق
در تبریز مَر مَرا بَندهٔ شَمسِ دین کُند
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۲۵ - دوهزار عهد کردم که سر جنون نخارم
دوهزار عَهد کردم که سَرِ جُنون نَخارَم
زِتو دَرشِکَست عَهدَم زِتو باد شُد قَرارَم
زِ رَهِ زیادهجویی به طَریقِ خیرهرویی
بِرَوَم که کَدخُدایم غَلِه بِدْرَوَم بِکارَم
همه حَلْ و عَقدِ عالَم چو به دستِ غَیب آمد
منِ بوالْفُضولِ مُعْجَب تو بگو که بر چه کارم؟
چو قَضا به سُخره خواهد که زِ سَبْلَتی بخندد
سگِ لَنْگ را بگوید که بِرَس بِدان شکارم
چو بَروش رَحْم آید خَبَرش کُند که بِنْشین
بِهِل اختیارِ خود را تو به پیشِ اختیارم
اگَرَت شکار باید زِ مَنَت شکار خوشتَر
همه صیدهایِ جان را به نِثار بر تو بارَم
نه زِدامِ من مَلالی نه زِجامِ من وَبالی
نه نَظیرِ من جَمالی چه غریب و نُدره یارم؟
خَمُش اَرْدِگَر بگویم زِ مَقالَتِ خوشِ او
بِپَرَد کبوترِ دل سویِ اوَّلین مَطارم
تبریز و شَمسِ دین شُد سَبَبِ فروغِ اَخْتَر
رُخِ شَمس ازو مُنَوَّر به فَرازِ سَبزْ طارَم
زِتو دَرشِکَست عَهدَم زِتو باد شُد قَرارَم
زِ رَهِ زیادهجویی به طَریقِ خیرهرویی
بِرَوَم که کَدخُدایم غَلِه بِدْرَوَم بِکارَم
همه حَلْ و عَقدِ عالَم چو به دستِ غَیب آمد
منِ بوالْفُضولِ مُعْجَب تو بگو که بر چه کارم؟
چو قَضا به سُخره خواهد که زِ سَبْلَتی بخندد
سگِ لَنْگ را بگوید که بِرَس بِدان شکارم
چو بَروش رَحْم آید خَبَرش کُند که بِنْشین
بِهِل اختیارِ خود را تو به پیشِ اختیارم
اگَرَت شکار باید زِ مَنَت شکار خوشتَر
همه صیدهایِ جان را به نِثار بر تو بارَم
نه زِدامِ من مَلالی نه زِجامِ من وَبالی
نه نَظیرِ من جَمالی چه غریب و نُدره یارم؟
خَمُش اَرْدِگَر بگویم زِ مَقالَتِ خوشِ او
بِپَرَد کبوترِ دل سویِ اوَّلین مَطارم
تبریز و شَمسِ دین شُد سَبَبِ فروغِ اَخْتَر
رُخِ شَمس ازو مُنَوَّر به فَرازِ سَبزْ طارَم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۳ - حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حق
میرشُد مُحْتاجِ گَرمابه سَحَر
بانگ زد سُنْقُر هَلا بَردار سَر
طاس و مِنْدیل و گِل از اَلْتون بگیر
تابه گرمابه رَویم ای ناگُزیر
سُنْقُر آن دَم طاس و مِنْدیلی نِکو
بَرگرفت و رفت با او دو به دو
مَسجدی بر رَهْ بُد و بانگِ صَلا
آمد اَنْدَر گوشِ سُنْقُر در مَلا
بود سُنْقُر سخت مولَعْ در نماز
گفت ای میرِ من ای بَندهنَواز
تو بَرین دُکّان زمانی صَبرکُن
تا گُذارَم فَرض و خوانَم لَمْ یَکُن
چون اِمام و قَوْم بیرون آمدند
از نماز و وِرْدها فارغ شُدند
سُنْقُر آن جا مانْد تا نزدیکِ چاشْت
میرْ سُنْقُر را زمانی چَشم داشت
گفت ای سُنْقُر چرا نایی بُرون؟
گفت مینَگْذارَدَم این ذو فُنون
صَبر کُن نَکْ آمدم ای روشنی
نیستَم غافِل که در گوشِ مَنی
هفت نوبَت صَبر کرد و بانگ کرد
تا که عاجز گشت از تیباشْ مَرد
پاسُخَش این بود مینَگْذارَدَم
تا بُرون آیم هنوز ای مُحْتَرَم
گفت آخِر مَسجد اَنْدَر کَس نَمانْد
کیْت وا میدارد؟ آن جا کِتْ نَشانْد؟
گفت آن کِه بَستهاَسْتَت از بُرون
بَسته است او هم مرا در اَنْدَرون
آن کِه نَگْذارَد تورا کآیی دَرون
میبِنَگْذارَد مرا کآیَم بُرون
آن کِه نَگْذارَد کَزین سو پا نَهی
او بِدین سو بَست پایِ این رَهی
ماهیان را بَحْر نَگْذارَد بُرون
خاکیان را بَحْر نَگْذارَد دَرون
اَصلِ ماهی آب و حیوان از گِل است
حیله و تَدْبیر این جا باطِل است
قُفْلْ زَفْت است و گُشاینده خدا
دست در تَسْلیم زن وَنْدَر رِضا
ذَرّه ذَرّه گَر شود مِفْتاحها
این گُشایِش نیست جُز از کِبْریا
چون فراموشَت شود تَدبیرِ خویش
یابی آن بَختِ جوانْ از پیرِ خویش
چون فراموشِ خودی یادت کُنند
بَنده گشتی آن گَهْ آزادت کُنند
بانگ زد سُنْقُر هَلا بَردار سَر
طاس و مِنْدیل و گِل از اَلْتون بگیر
تابه گرمابه رَویم ای ناگُزیر
سُنْقُر آن دَم طاس و مِنْدیلی نِکو
بَرگرفت و رفت با او دو به دو
مَسجدی بر رَهْ بُد و بانگِ صَلا
آمد اَنْدَر گوشِ سُنْقُر در مَلا
بود سُنْقُر سخت مولَعْ در نماز
گفت ای میرِ من ای بَندهنَواز
تو بَرین دُکّان زمانی صَبرکُن
تا گُذارَم فَرض و خوانَم لَمْ یَکُن
چون اِمام و قَوْم بیرون آمدند
از نماز و وِرْدها فارغ شُدند
سُنْقُر آن جا مانْد تا نزدیکِ چاشْت
میرْ سُنْقُر را زمانی چَشم داشت
گفت ای سُنْقُر چرا نایی بُرون؟
گفت مینَگْذارَدَم این ذو فُنون
صَبر کُن نَکْ آمدم ای روشنی
نیستَم غافِل که در گوشِ مَنی
هفت نوبَت صَبر کرد و بانگ کرد
تا که عاجز گشت از تیباشْ مَرد
پاسُخَش این بود مینَگْذارَدَم
تا بُرون آیم هنوز ای مُحْتَرَم
گفت آخِر مَسجد اَنْدَر کَس نَمانْد
کیْت وا میدارد؟ آن جا کِتْ نَشانْد؟
گفت آن کِه بَستهاَسْتَت از بُرون
بَسته است او هم مرا در اَنْدَرون
آن کِه نَگْذارَد تورا کآیی دَرون
میبِنَگْذارَد مرا کآیَم بُرون
آن کِه نَگْذارَد کَزین سو پا نَهی
او بِدین سو بَست پایِ این رَهی
ماهیان را بَحْر نَگْذارَد بُرون
خاکیان را بَحْر نَگْذارَد دَرون
اَصلِ ماهی آب و حیوان از گِل است
حیله و تَدْبیر این جا باطِل است
قُفْلْ زَفْت است و گُشاینده خدا
دست در تَسْلیم زن وَنْدَر رِضا
ذَرّه ذَرّه گَر شود مِفْتاحها
این گُشایِش نیست جُز از کِبْریا
چون فراموشَت شود تَدبیرِ خویش
یابی آن بَختِ جوانْ از پیرِ خویش
چون فراموشِ خودی یادت کُنند
بَنده گشتی آن گَهْ آزادت کُنند
سعدی : غزلیات
غزل ۴۸۷ - پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به
پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به
با توانای معربد نکنی بازی به
چون دلش دادی و مهرش ستدی چاره نماند
اگر او با تو نسازد تو در او سازی به
جز غم یار مخور تا غم کارت بخورد
تو که با مصلحت خویش نپردازی به
سپر صبر تحمل نکند تیر فراق
با کمان ابرو اگر جنگ نیاغازی به
با چنین یار که ما عقد محبت بستیم
گر همه مایه زیان میکند انبازی به
بنده را بر خط فرمان خداوند امور
سر تسلیم نهادن ز سرافرازی به
گر چو چنگم بزنی پیش تو سر برنکنم
این چنین یار وفادار که بنوازی به
هیچ شک نیست به تیر اجل ای یار عزیز
که من از پای درآیم چو تو اندازی به
مجلس ما دگر امروز به بستان ماند
مطرب از بلبل عاشق به خوش آوازی به
گوش بر ناله مطرب کن و بلبل بگذار
که نگوید سخن از سعدی شیرازی به
با توانای معربد نکنی بازی به
چون دلش دادی و مهرش ستدی چاره نماند
اگر او با تو نسازد تو در او سازی به
جز غم یار مخور تا غم کارت بخورد
تو که با مصلحت خویش نپردازی به
سپر صبر تحمل نکند تیر فراق
با کمان ابرو اگر جنگ نیاغازی به
با چنین یار که ما عقد محبت بستیم
گر همه مایه زیان میکند انبازی به
بنده را بر خط فرمان خداوند امور
سر تسلیم نهادن ز سرافرازی به
گر چو چنگم بزنی پیش تو سر برنکنم
این چنین یار وفادار که بنوازی به
هیچ شک نیست به تیر اجل ای یار عزیز
که من از پای درآیم چو تو اندازی به
مجلس ما دگر امروز به بستان ماند
مطرب از بلبل عاشق به خوش آوازی به
گوش بر ناله مطرب کن و بلبل بگذار
که نگوید سخن از سعدی شیرازی به
سعدی : باب سوم در عشق و مستی و شور
حکایت - شنیدم که پیری شبی زنده داشت
شنیدم که پیری شبی زنده داشت
سحر دست حاجت به حق برفراشت
یکی هاتف انداخت در گوش پیر
که بی حاصلی، رو سر خویش گیر
بر این در دعای تو مقبول نیست
به خواری برو یا بزاری بایست
شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت
مریدی ز حالش خبر یافت، گفت
چو دیدی کزان روی بستهست در
به بی حاصلی سعی چندین مبر
به دیباجه بر اشک یاقوت فام
به حسرت ببارید و گفت ای غلام
به نومیدی آنگه بگردیدمی
از این ره، که راهی دگر دیدمی
مپندار گر وی عنان برشکست
که من باز دارم ز فتراک دست
چو خواهنده محروم گشت از دری
چه غم گر شناسد در دیگری؟
شنیدم که راهم در این کوی نیست
ولی هیچ راه دگر روی نیست
در این بود سر بر زمین فدا
که گفتند در گوش جانش ندا
قبول است اگرچه هنر نیستش
که جز ما پناهی دگر نیستش
سحر دست حاجت به حق برفراشت
یکی هاتف انداخت در گوش پیر
که بی حاصلی، رو سر خویش گیر
بر این در دعای تو مقبول نیست
به خواری برو یا بزاری بایست
شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت
مریدی ز حالش خبر یافت، گفت
چو دیدی کزان روی بستهست در
به بی حاصلی سعی چندین مبر
به دیباجه بر اشک یاقوت فام
به حسرت ببارید و گفت ای غلام
به نومیدی آنگه بگردیدمی
از این ره، که راهی دگر دیدمی
مپندار گر وی عنان برشکست
که من باز دارم ز فتراک دست
چو خواهنده محروم گشت از دری
چه غم گر شناسد در دیگری؟
شنیدم که راهم در این کوی نیست
ولی هیچ راه دگر روی نیست
در این بود سر بر زمین فدا
که گفتند در گوش جانش ندا
قبول است اگرچه هنر نیستش
که جز ما پناهی دگر نیستش
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۴۳ - در مرثیهٔ رشید الدین فرزند خود
پسر داشتم چون بلند آفتابی
ز ناگه به تاری مغاکش سپردم
به درد پسر مادرش چون فروشد
به خاک آن تن دردناکش سپردم
یکی بکر چون دختر نعش بودم
به روشندلی چون سماکش سپردم
چو دختر سپردم به داماد گفتم
که گنج زر است این به خاکش سپردم
بماندم من و ماند عبد المجیدی
ودیعت به یزدان پاکش سپردم
اگر کس نباشد پناهش به شروان
پناهش بس است آن خداکش سپردم
ز ناگه به تاری مغاکش سپردم
به درد پسر مادرش چون فروشد
به خاک آن تن دردناکش سپردم
یکی بکر چون دختر نعش بودم
به روشندلی چون سماکش سپردم
چو دختر سپردم به داماد گفتم
که گنج زر است این به خاکش سپردم
بماندم من و ماند عبد المجیدی
ودیعت به یزدان پاکش سپردم
اگر کس نباشد پناهش به شروان
پناهش بس است آن خداکش سپردم
عطار نیشابوری : بخش پایانی
(۹) حکایت شبلی با ابلیس در عرفات
مگر شبلی امام عالم افروز
گذر میکرد در عرفات یک روز
فتادش چشم بر ابلیس ناگاه
بدو گفتا که ای ملعونِ درگاه
چو نه اسلام داری ونه طاعت
چرا گردی میان این جماعت
بگو چون شد ازین تاریک روزت
امیدی میبوَد از حق هنوزت؟
چو بشنید این سخن ابلیس پُر غم
زبان بگشاد و گفت ای شیخ عالم
چو حق را صدهزاران سال جاوید
پرستیدم میان خوف و امید
ملایک را بحضرت ره نمودم
بهر سرگشتهٔ او دَر گشودم
دلی پر داشتم از عزّت او
مُقِر بودم بوحدانّیت او
اگر بی علّتی با این همه کار
براند از درگه خویشم بیکبار
که کس زهره نداشت از خلق درگاه
که گوید: از چه رد کردیش ناگاه؟
اگر بی علّتی بپذیردم باز
عجب نبوَد که نتوان داد آواز
چو بی علّت شد ستم راندهٔ او
شَوَم بی علتی هم خواندهٔ او
چو در کار خدا چون و چرا نیست
امید از حق بریدن هم روا نیست
چو قهرش حکم کرد و راندم آغاز
عجب نبوَد که لطفش خواندم باز
نمیدانم نمیدانم الهی
تو دانی و تو دانی تا چه خواهی
یکی را خواندهٔ با صد نوازش
یکی را راندهٔ با صد گدازش
نه زین یک طاعتی نه زان گناهی
به سرّ تو کسی را نیست راهی
بحقّ آنکه تو کس را نمانی
که آن ساعت که تو کس را نمانی
زجُرم و ناکسی من گذر کن
بفضلت در من ناکس نظر کن
مکُش در پای پیل قهر زارم
که من خود طاقت موری ندارم
مرا چون پهلوی یک مور نبوَد
به پیش پیل قهرت زور نبوَد
من غم کُشته را دلشاد گردان
مکُش وین گردنم آزاد گردان
اگر کردم بدی با خویش کردم
نه از فضل تو من بد بیش کردم
اگر نیک و اگر بد کردهام من
تو میدانی که با خود کردهام من
چو از نیک و بد ما بینیازی
زهر دو بگذری کارم بسازی
اگرچه بستهٔ نیک و بدم لیک
نمیگویم ز نیک و بد بد و نیک
چو بی علّت بسی دولت دهی تو
کنون هم نیز بی علت دهی تو
چو بی علت عطا دادی وجودم
همی بی علتی کن غرق جودم
چو نیست از رنجِ من آسایش تو
که علت نیست در بخشایش تو
مدر از کردهٔ من پردهٔ من
خطی درکش بگرد کردهٔ من
نه آن کافر که او دین دار گردد
در اوّل روز مرد کار گردد؟
ز چندین ساله کفرش از شهادت
دهد غُسل دلش عین سعادت
خدایا گرچه درخون آمدم من
همان انگار کاکنون آمدم من
چو آن کافر پشیمانیم انگار
همی چون نو مسلمانیم انگار
گذر میکرد در عرفات یک روز
فتادش چشم بر ابلیس ناگاه
بدو گفتا که ای ملعونِ درگاه
چو نه اسلام داری ونه طاعت
چرا گردی میان این جماعت
بگو چون شد ازین تاریک روزت
امیدی میبوَد از حق هنوزت؟
چو بشنید این سخن ابلیس پُر غم
زبان بگشاد و گفت ای شیخ عالم
چو حق را صدهزاران سال جاوید
پرستیدم میان خوف و امید
ملایک را بحضرت ره نمودم
بهر سرگشتهٔ او دَر گشودم
دلی پر داشتم از عزّت او
مُقِر بودم بوحدانّیت او
اگر بی علّتی با این همه کار
براند از درگه خویشم بیکبار
که کس زهره نداشت از خلق درگاه
که گوید: از چه رد کردیش ناگاه؟
اگر بی علّتی بپذیردم باز
عجب نبوَد که نتوان داد آواز
چو بی علّت شد ستم راندهٔ او
شَوَم بی علتی هم خواندهٔ او
چو در کار خدا چون و چرا نیست
امید از حق بریدن هم روا نیست
چو قهرش حکم کرد و راندم آغاز
عجب نبوَد که لطفش خواندم باز
نمیدانم نمیدانم الهی
تو دانی و تو دانی تا چه خواهی
یکی را خواندهٔ با صد نوازش
یکی را راندهٔ با صد گدازش
نه زین یک طاعتی نه زان گناهی
به سرّ تو کسی را نیست راهی
بحقّ آنکه تو کس را نمانی
که آن ساعت که تو کس را نمانی
زجُرم و ناکسی من گذر کن
بفضلت در من ناکس نظر کن
مکُش در پای پیل قهر زارم
که من خود طاقت موری ندارم
مرا چون پهلوی یک مور نبوَد
به پیش پیل قهرت زور نبوَد
من غم کُشته را دلشاد گردان
مکُش وین گردنم آزاد گردان
اگر کردم بدی با خویش کردم
نه از فضل تو من بد بیش کردم
اگر نیک و اگر بد کردهام من
تو میدانی که با خود کردهام من
چو از نیک و بد ما بینیازی
زهر دو بگذری کارم بسازی
اگرچه بستهٔ نیک و بدم لیک
نمیگویم ز نیک و بد بد و نیک
چو بی علّت بسی دولت دهی تو
کنون هم نیز بی علت دهی تو
چو بی علت عطا دادی وجودم
همی بی علتی کن غرق جودم
چو نیست از رنجِ من آسایش تو
که علت نیست در بخشایش تو
مدر از کردهٔ من پردهٔ من
خطی درکش بگرد کردهٔ من
نه آن کافر که او دین دار گردد
در اوّل روز مرد کار گردد؟
ز چندین ساله کفرش از شهادت
دهد غُسل دلش عین سعادت
خدایا گرچه درخون آمدم من
همان انگار کاکنون آمدم من
چو آن کافر پشیمانیم انگار
همی چون نو مسلمانیم انگار