عبارات مورد جستجو در ۱۶۰ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۱۳ - به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
به خدا کَزْ غَمِ عشقت نَگُریزم نَگُریزم
وَگَر از من طَلَبی جان نَسِتیزم نَسِتیزم
قَدَحی دارم بر کَف به خدا تا تو نیایی
هَله تا روزِ قیامَت نه بِنُوشَم نه بِریزم
سَحَرم رویِ چو ماهَت شبِ منْ زُلفِ سیاهت
به خدا بی‌رُخ و زُلفَت نه بِخُسپَم نه بِخیزم
زِجَلالِ تو جَلیلَم زِ دَلالِ تو دَلیلَم
که من از نَسلِ خَلیلَم که دَرین آتشِ تیزم
بِدِه آن آب زِ کوزه که نه عشقی­‌ست دو روزه
چو نماز است و چو روزه غَمِ تو واجب و مُلْزَم
به خدا شاخِ درختی که ندارد زِتو بَختی
اگَرَش آب دَهَد یَم شود او کُندهٔ هیزم
بِپَر ای دلْ سویِ بالا به پَر و قَوِّت مولا
که در آن صَدْرِمُعَلّا چو تویی نیست مُلازم
هَمِگان وَقتِ بَلاها بِسِتایند خدا را
تو شب و روز مُهَیّا چو فَلَک جازِم و حازِم
صِفَتِ مَفْخَرِ تبریز نگویم به تَمامَت
چه کُنم رَشک نخواهد که من آن غالیه بیزَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۹۶ - نشاید از تو چندین جور کردن
نَشایَد از تو چندین جور کردن
نَشایَد خونِ مَظْلومان به گَردن
مرا بَهرِ تو باید زندگانی
وَگَر نی سَهْل دارم جان سِپُردن
از آن روزی که نامِ تو شنیدم
شُدم عاجِز من از شب‌‌ها شِمُردن
رَوا باشد که از چون تو کَریمی
نَصیبِ من بُوَد اَفْسوس خوردن؟
خداوندا از آن خوش تَر چه باشد
بدیدن رویِ تو پیش تو مُردن؟
مِثالِ شمع شُد خونَم در آتش
زِ دل جوشیدن و بر رُخْ فَسُردن
دَرین زندان مرا کُنْد است دَندان
ازین صبر و ازین دندان فَشُردن
از این خانه شُدم من سیر وَقت است
به بامِ آسْمان‌‌ها رَخْت بُردن
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۳۱ - خوش دلم از یار، همچنان که تو دیدی
خوش دِلَم از یار، همچُنان که تو دیدی
جانْ پُرِ اَنْوار، همچُنان که تو دیدی
از چَمَنِ یار، صد رَوانِ مُقَدَّس
در گُل و گُلْزار، همچُنان که تو دیدی
هر کِه دلی داشت زین هَوَس، تو بِبینَش
بی‌دل و‌ بی‌کار، همچُنان که تو دیدی
هر نَظَری کو بِدید رویِ تو را، گشت
خواجهٔ اَسْرار، همچُنان که تو دیدی
صورتِ مَنصور دان که بود بَهانه
بَرشُده بر دار، همچُنان که تو دیدی
هست بر اومیدِ گُلْسِتانِ تو جان‌ها
ساخته با خار، همچُنان که تو دیدی
عشق چو طاووس چون پَرید، شود دل
خانهٔ پُرمار، همچُنان که تو دیدی
عشقْ گُزین عشق،‌ بی‌حَیاتِ خوشِ عشق
عُمر بُوَد بار، همچُنان که تو دیدی
در دلِ عُشّاقْ فَخْر و مُلْکِ دو عالَم
نَنگ بُوَد عار، همچُنان که تو دیدی
عشقِ خداوندْ شَمسِ دین که به تبریز
جان کُند ایثار، همچُنان که تو دیدی
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۶۰ - خبر کردن خروس از مرگ خواجه
لیک فردا خواهد او مُردن یَقین
گاو خواهد کُشت وارث در حَنین
صاحِبِ خانه بِخواهد مُرد رفت
روزِ فردا نَکْ رَسیدت لوتِ زَفْت
پاره‌هایِ نان و لالَنْگ و طَعام
در میانِ کوی یابَد خاص و عام
گاوِ قُربانیّ و نان‌هایِ تَنُک
بر سگان و سایِلان ریزد سَبُک
مرگِ اسب و اَسْتَر و مرگِ غُلام
بُد قَضا گَردانِ این مَغْرورِ خام
از زیانِ مال و دَردِ آن گُریخت
مالْ اَفْزون کرد و خونِ خویش ریخت
این ریاضَت‌هایِ دَرویشان چراست؟
کان بَلا بر تَنْ بَقایِ جان‌هاست
تا بَقایِ خود نَیابَد سالِکی
چون کُند تَن را سَقیم و هالِکی؟
دست کِی جُنبَد به ایثار و عَمَل
تا نَبینَد داده را جانَش بَدَل؟
آن کِه بِدْهَد بی امیدِ سودها
آن خدای‌ست آن خدای‌ست آن خدا
یا وَلیِّ حَق که خویِ حَقْ گرفت
نور گشت و تابِشِ مُطْلَق گرفت
کو غَنیّ است و جُز او جُمله فَقیر
کِی فَقیری بی عِوَض گوید که گیر؟
تا نَبینَد کودکی که سیب هست
او پیازِ گَنده را نَدْهَد زِ دست
این همه بازارْ بَهرِ این غَرَض
بر دُکان‌ها شِسْته بر بویِ عِوَض
صد مَتاعِ خوب عَرضه می‌کُنند
وَنْدَرونِ دل عِوَض‌ها می‌تَنَند
یک سلامی نَشْنَوی ای مَردِ دین
که نگیرد آخِرت آن آستین
بی طَمَع نَشْنیده‌ام از خاص و عام
من سَلامی ای برادر وَالسَّلام
جُز سلامِ حَقّ هین آن را بِجو
خانه خانه جا به جا و کو به کو
از دَهانِ آدمیِّ خوشْ‌مَشام
هم پیامِ حَق شُنودَم هم سلام
وین سلامِ باقیان بر بویِ آن
من هَمی‌نوشَم به دلْ خوش‌تَر زِ جان
زان سلامِ او سلامِ حَق شُده‌ست
کاتَشْ اَنْدَر دودمانِ خود زده‌ست
مُرده است از خود شُده زنده به رَب
زان بُوَد اسرارِ حَقَّش در دو لب
مُردنِ تَن در ریاضَت زندگی‌ست
رنج این تَنْ روح را پایَندگی‌ست
گوش بِنْهاده بُد آن مَردِ خَبیث
می‌شُنود او از خروسَش آن حَدیث
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۶۱ - دویدن آن شخص به سوی موسی به زنهار چون از خروس خبر مرگ خود شنید
لیک فردا خواهد او مُردن یَقین
گاو خواهد کُشت وارث در حَنین
صاحِبِ خانه بِخواهد مُرد رفت
روزِ فردا نَکْ رَسیدت لوتِ زَفْت
پاره‌هایِ نان و لالَنْگ و طَعام
در میانِ کوی یابَد خاص و عام
گاوِ قُربانیّ و نان‌هایِ تَنُک
بر سگان و سایِلان ریزد سَبُک
مرگِ اسب و اَسْتَر و مرگِ غُلام
بُد قَضا گَردانِ این مَغْرورِ خام
از زیانِ مال و دَردِ آن گُریخت
مالْ اَفْزون کرد و خونِ خویش ریخت
این ریاضَت‌هایِ دَرویشان چراست؟
کان بَلا بر تَنْ بَقایِ جان‌هاست
تا بَقایِ خود نَیابَد سالِکی
چون کُند تَن را سَقیم و هالِکی؟
دست کِی جُنبَد به ایثار و عَمَل
تا نَبینَد داده را جانَش بَدَل؟
آن کِه بِدْهَد بی امیدِ سودها
آن خدای‌ست آن خدای‌ست آن خدا
یا وَلیِّ حَق که خویِ حَقْ گرفت
نور گشت و تابِشِ مُطْلَق گرفت
کو غَنیّ است و جُز او جُمله فَقیر
کِی فَقیری بی عِوَض گوید که گیر؟
تا نَبینَد کودکی که سیب هست
او پیازِ گَنده را نَدْهَد زِ دست
این همه بازارْ بَهرِ این غَرَض
بر دُکان‌ها شِسْته بر بویِ عِوَض
صد مَتاعِ خوب عَرضه می‌کُنند
وَنْدَرونِ دل عِوَض‌ها می‌تَنَند
یک سلامی نَشْنَوی ای مَردِ دین
که نگیرد آخِرت آن آستین
بی طَمَع نَشْنیده‌ام از خاص و عام
من سَلامی ای برادر وَالسَّلام
جُز سلامِ حَقّ هین آن را بِجو
خانه خانه جا به جا و کو به کو
از دَهانِ آدمیِّ خوشْ‌مَشام
هم پیامِ حَق شُنودَم هم سلام
وین سلامِ باقیان بر بویِ آن
من هَمی‌نوشَم به دلْ خوش‌تَر زِ جان
زان سلامِ او سلامِ حَق شُده‌ست
کاتَشْ اَنْدَر دودمانِ خود زده‌ست
مُرده است از خود شُده زنده به رَب
زان بُوَد اسرارِ حَقَّش در دو لب
مُردنِ تَن در ریاضَت زندگی‌ست
رنج این تَنْ روح را پایَندگی‌ست
گوش بِنْهاده بُد آن مَردِ خَبیث
می‌شُنود او از خروسَش آن حَدیث
سعدی : غزلیات
غزل ۱۵۰ - خوش می‌روی به تنها تن‌ها فدای جانت
خوش می‌روی به تنها تن‌ها فدای جانت
مدهوش می‌گذاری یاران مهربانت
آیینه‌ای طلب کن تا روی خود ببینی
وز حسن خود بماند انگشت در دهانت
قصد شکار داری یا اتفاق بستان
عزمی درست باید تا می‌کشد عنانت
ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن
تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت
رخت سرای عقلم تاراج شوق کردی
ای دزد آشکارا می‌بینم از نهانت
هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد
پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت
دانی چرا نخفتم تو پادشاه حسنی
خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت
ما را نمی‌برازد با وصلت آشنایی
مرغی لبق تر از من باید هم آشیانت
من آب زندگانی بعد از تو می‌نخواهم
بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت
من فتنه زمانم وان دوستان که داری
بی شک نگاه دارند از فتنه زمانت
سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن
ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت
سعدی : غزلیات
غزل ۳۳۴ - قیامت باشد آن قامت در آغوش
قیامت باشد آن قامت در آغوش
شراب سلسبیل از چشمه نوش
غلام کیست آن لعبت که ما را
غلام خویش کرد و حلقه در گوش
پری پیکر بتی کز سحر چشمش
نیامد خواب در چشمان من دوش
نه هر وقتم به یاد خاطر آید
که خود هرگز نمی‌گردد فراموش
حلالش باد اگر خونم بریزد
که سر در پای او خوشتر که بر دوش
نصیحتگوی ما عقلی ندارد
برو گو در صلاح خویشتن کوش
دهل زیر گلیم از خلق پنهان
نشاید کرد و آتش زیر سرپوش
بیا ای دوست ور دشمن ببیند
چه خواهد کرد گو می‌بین و می‌جوش
تو از ما فارغ و ما با تو همراه
ز ما فریاد می‌آید تو خاموش
حدیث حسن خویش از دیگری پرس
که سعدی در تو حیران است و مدهوش
سعدی : غزلیات
غزل ۳۹۲ - من دوست می‌دارم جفا کز دست جانان می‌برم
من دوست می‌دارم جفا کز دست جانان می‌برم
طاقت نمی‌دارم ولی افتان و خیزان می‌برم
از دست او جان می‌برم تا افکنم در پای او
تا تو نپنداری که من از دست او جان می‌برم
تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگدل
هر لحظه از بیداد او سر در گریبان می‌برم
خواهی به لطفم گو بخوان خواهی به قهرم گو بران
طوعا و کرها بنده‌ام ناچار فرمان می‌برم
درمان درد عاشقان صبر است و من دیوانه‌ام
نه درد ساکن می‌شود نه ره به درمان می‌برم
ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن
تو بار جانان می‌بری من بار هجران می‌برم
ای روزگار عافیت شکرت نکردم لاجرم
دستی که در آغوش بود اکنون به دندان می‌برم
گفتم به پایان آورم در عمر خود با او شبی
حالا به عشق روی او روزی به پایان می‌برم
سعدی دگربار از وطن عزم سفر کردی چرا
از دست آن ترک خطا یرغو به قاآن می‌برم
من خود ندانم وصف او گفتن سزای قدر او
گل آورند از بوستان من گل به بستان می‌برم
سعدی : غزلیات
غزل ۳۹۳ - گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم
گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم
به حقیقت اثر لطف خدا می‌نگرم
تا مگر دیده ز روی تو بیابد اثری
هر زمان صد رهت اندر سر و پا می‌نگرم
تو به حال من مسکین به جفا می‌نگری
من به خاک کف پایت به وفا می‌نگرم
آفتابی تو و من ذره مسکین ضعیف
تو کجا و من سرگشته کجا می‌نگرم
سر زلفت ظلمات است و لبت آب حیات
در سواد سر زلفت به خطا می‌نگرم
هندوی چشم مبیناد رخ ترک تو باز
گر به چین سر زلفت به خطا می‌نگرم
راه عشق تو دراز است ولی سعدی وار
می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم
سعدی : غزلیات
غزل ۳۹۶ - من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم
من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم
مگر ببینمت از دور و گام برگیرم
من این خیال نبندم که دانه‌ای به مراد
میان این همه تشویش دام برگیرم
ستاده‌ام به غلامی گرم قبول کنی
و گر نخواهی کفش غلام برگیرم
مرا ز دست تو گر منصفی و گر ظالم
گریز نیست که دل زین مقام برگیرم
ز فکرهای پریشان و بارهای فراق
که بر دل است ندانم کدام برگیرم
گرم هزار تعنت کنی و طعنه زنی
من آن نیم که ره انتقام برگیرم
گرم جواز نباشد به بارگاه قبول
و گر مجال نباشد که کام برگیرم
از این قدر نگریزم که بوسی از دهنت
اگر حلال نباشد حرام برگیرم
سعدی : غزلیات
غزل ۴۳۹ - ما گدایان خیل سلطانیم
ما گدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند
ره به جای دگر نمی‌دانیم
چون دلارام می‌زند شمشیر
سر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم
مر خداوند عقل و دانش را
عیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزاردستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص می‌نگری
ما در آثار صنع حیرانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار
همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت
ترک یار عزیز نتوانیم
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۱۷ - من خاک درش به دیده خواهم رفتن
من خاک درش به دیده خواهم رفتن
ای خصم بگوی هرچه خواهی گفتن
چون پای مگس که در عسل سخت شود
چندانکه برانی نتواند رفتن
سعدی : ملحقات و مفردات
تکه ۲۶ - ترکیب بند
در عهد تو ای نگار دلبند
بس عهد که بشکنند و سوگند
بر جان ضعیف آرزومند
زین بیش جفا و جور مپسند
من چون تو دگر ندیده‌ام خوب
منظور جهانیان و محبوب
دیگر نرود به هیچ مطلوب
خاطر که گرفت با تو پیوند
ما را هوس تو کس نیاموخت
پروانه به جهد خویشتن سوخت
عشق آمد و چشم عقل بر دوخت
شوق آمد و بیخ صبر برکند
دوران تو نادر اوفتادست
کاین حسن خدا به کس ندادست
در هیچ زمانه‌ای نزادست
مادر به جمال چون تو فرزند
ای چشم و چراغ دیده و حی
خون ریختنم چه می‌کنی هی
این جور که می‌بریم تا کی
وین صبر که می‌کنیم تا چند؟
هرلحظه به سر درآیدم دود
فریاد و جزع نمی‌کند سود
افتادم و مصلحت چنین بود
بی‌بند نگیرد آدمی پند
دل رفت و عنان طاقت از دست
سیل آمد و ره نمی‌توان بست
من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند
مهر تو نگار سرو قامت
بر من رقمست تا قیامت
بادست به گوش من ملامت
واندوه فراق کوه الوند
دل در طلب تو رفت و دینم
جان نیز طمع کنی یقینم
مستوجب این و بیش ازینم
باشد که چو مردم خردمند
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۶۵ - چند باشم در انتظار تو من
چند باشم در انتظار تو من
فتنهٔ روی چون نگار تو من
خشک‌لب مانده نعل در آتش
تشنهٔ لعل آبدار تو من
وقت آمد که بر میان بندم
کمر از زلف مشکبار تو من
برقع از روی برفکن تا جان
پای‌کوبان کنم نثار تو من
گر جهان آمده است با روزی
سر نهم مست در کنار تو من
گرچه آورده‌ای به جان کارم
تا به جان در شدم به کار تو من
بر من از صد هزار عزت بیش
آنکه باشم ذلیل و خوار تو من
شد قرارم که چند خواهد بود
چشم بر راه بیقرار تو من
تیره شد روز من چرا نکنم
دیده روشن به روزگار تو من
ترک کار فرید از آن گفتم
تا شوم فرد و یار غار تو من
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۲۲۶ - تا بر آن روی چو ماه آموختم
تا بر آن روی چو ماه آموختم
عالمی بر خویشتن بفروختم
پاره کرده پردهٔ صبر و صلاح
دیدهٔ عقل و بصر بردوختم
رایت عشق از فلک بفراختم
تا چراغ وصل را افروختم
با بت آتش رخ اندر ساختم
خرمن طاعت به آتش سوختم
اسب در میدان وصلش تاختم
کعبهٔ وصلش ز هجران توختم
جامهٔ عفت برون انداختم
رندی و ناراستی آموختم
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۲۲۹ - تا من به تو ای بت اقتدی کردم
تا من به تو ای بت اقتدی کردم
بر خویش به بی دلی ندی کردم
از بهر دو چشم پر ز سحر تو
دین و دل خویش را فدی کردم
آن وقت بیا که من ز مستوری
در شهر ز خویش زاهدی کردم
همچون تو شدم مغ از دل صافی
خود را ز پی تو ملحدی کردم
در طمع وصال تو به نادانی
مال و تن خویش را سدی کردم
کز رفق سنایی اندرین حالت
از راه مغان ره هدی کردم
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۲۶۶ - چون در غم آن نگار سرکش باشم
چون در غم آن نگار سرکش باشم
آب انگارم گر چه در آتش باشم
چون من به مراد آن پریوش باشم
گر قصد به کشتنم کند خوش باشم
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۳۶۹ - گفتم که ببرم از تو ای بینایی
گفتم که ببرم از تو ای بینایی
گفتی که بمیر تا دلت بربایی
گفتار ترا به آزمایش کردم
می بشکیبم کنون چه میفرمایی
خاقانی : غزلیات
غزل ۱۰۴ - فروغ جمالت نظر برنتابد
فروغ جمالت نظر برنتابد
صفات خیالت خبر برنتابد
به کوی تو از زحمت عاشقانت
نسیم سحرگه گذر برنتابد
به بازار تو مشتری بی‌بصر به
که جانان خریدن بصر برنتابد
بلائی که از عشقت آمد به رویم
قضا برنگیرد قدر برنتابد
به هر زشتی از عشق تو برنگردم
که از عشق خوبان حذر برنتابد
برآنی که خونم بریزی و سهل است
چه عاشق بود کاینقدر برنتابد
مکن هیچ تقصیر در کشتن من
که کار عزیزان خطر برنتابد
به بوسه لبت را کند رنجه نی‌نی
که درد سر او نظر برنتابد
به کامت ز تنگی سخن در نگنجد
میان تو جان را کمر برنتابد
به جان و سر تو که خاقانی از تو
به جان گر کنی حکم سر برنتابد
سگ توست خاقانی اینک به داغت
چنان دان که داغ دگر برنتابد
خاقانی : غزلیات
غزل ۱۲۳ - دل از آن راحت جان نشکیبد
دل از آن راحت جان نشکیبد
تشنه از آن آب روان نشکیبد
چکنم هرچه کنم دل کند آنک
دل از آن جان جهان نشکیبد
دل نیارامد و هم معذور است
کز دلارام چنان نشکیبد
گرچه خون ریزد دل دار نهان
دل ز خون‌ریز نهان نشکیبد
سینه از زخم سنانش نالید
وآنگه از زخم سنان نشکیبد
گرچه پروانه کند عمر زیان
تا نسوزد ز زیان نشکیبد
دل چنان با غم او انس گرفت
که ز غم نیم زمان نشکیبد
چند گوئی که ز وصلش به شکیب
من شکیبم، دل و جان نشکیبد
من سگ اویم و نالم به سحر
به سحر سگ زفغان نشکیبد
دل خاقانی از آن یار که نیست
می‌زند لاف و از آن نشکیبد
چون گدا را نرسد دست به کام
هم ز لافی به زبان نشکیبد