این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و جذابیت معشوق سخن میگوید و از تأثیرات عمیق و فتنهانگیز او بر خود و دیگران یاد میکند. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق به گونهای سخن میگوید که گویی او باعث سوزش و نابودی عاشقان میشود. همچنین، شاعر از ناتوانی خود در برابر جذابیت معشوق و تأثیرات او بر زندگی خود و دیگران شکایت میکند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و احساساتی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده در شعر نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد تا بتوان آن را به درستی درک و تفسیر کرد.
غزل ۵۹۸ - تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی
خون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی ۱
بیم آن است دمادم که چو پروانه بسوزم
از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی ۲
فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت
که چه شیرین حرکاتی و چه مطبوع کلامی ۳
مگر از هیئت شیرین تو میرفت حدیثی
نیشکر گفت کمر بستهام اینک به غلامی ۴
کافر ار قامت همچون بت سنگین تو بیند
بار دیگر نکند سجده بتهای رخامی ۵
بنشین یک نفس ای فتنه که برخاست قیامت
فتنه نادر بنشیند چو تو در حال قیامی ۶
بلعجب باشد از این خلق که رویت چو مه نو
مینمایند به انگشت و تو خود بدر تمامی ۷
کس نیارد که کند جور در اقبال اتابک
تو چنین سرکش و بیچاره کش از خیل کدامی ۸
آفت مجلس و میدان و هلاک زن و مردی
فتنه خانه و بازار و بلای در و بامی ۹
در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی ۱۰
طاقتم نیست ز هر بیخبری سنگ ملامت
که تو در سینه سعدی چو چراغ از پس جامی ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.