این شعر از سعدی بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و درد فراق است. شاعر از نبود یار و تنهایی خود میگوید و از این که لحظات خوش با یار دوام نداشتهاند اظهار تأسف میکند. او از بیصبری خود در جدایی سخن میگوید و اشاره میکند که دلش در هیچ مقامی آرام نمیگیرد. شاعر همچنین از این که بدون یار، دیدن جهان برایش بیمعناست سخن میگوید و امیدوار است که لطف یارش به او روی آورد.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات شعری کلاسیک ممکن است برای مخاطبان جوانتر چالشبرانگیز باشد.
غزل ۵۹۹ - چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی
کهش یار هم آواز بگیرند به دامی ۱
دیشب همه شب دست در آغوش سلامت
و امروز همه روز تمنای سلامی ۲
آن بوی گل و سنبل و نالیدن بلبل
خوش بود دریغا که نکردند دوامی ۳
از من مطلب صبر جدایی که ندارم
سنگیست فراق و دل محنت زده جامی ۴
در هیچ مقامی دل مسکین نشکیبد
خو کرده صحبت که برافتد ز مقامی ۵
بی دوست حرام است جهان دیدن مشتاق
قندیل بکش تا بنشینم به ظلامی ۶
چندان بنشینم که برآید نفس صبح
کان وقت به دل میرسد از دوست پیامی ۷
آنجا که تویی رفتن ما سود ندارد
الا به کرم پیش نهد لطف تو گامی ۸
زان عین که دیدی اثری بیش نماندهست
جانی به دهان آمده در حسرت کامی ۹
سعدی سخن یار نگوید بر اغیار
هرگز نبرد سوختهای قصه به خامی ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.