این متن شعری است که در آن شاعر عشق و دلبستگی عمیق خود به معشوق را بیان میکند. او از طبیب و حکیم میخواهد که از او دور شوند، زیرا هیچ درمانی برای درد عشق او وجود ندارد. شاعر همچنین از دوستان و رفیقان خود میخواهد که به سفر بروند، زیرا او اسیر عشق است و نمیتواند از آن بگریزد. او از معشوق میخواهد که به او توجه کند و از ثروتمندان میخواهد که به فقرا کمک کنند. در نهایت، شاعر اعلام میکند که حتی اگر بدنش بسوزد، باز هم جانش فدای معشوق خواهد بود.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم اخلاقی و اجتماعی مطرح شده در متن نیاز به بلوغ فکری و تجربه بیشتری برای درک کامل دارند.
غزل ۳۹۴ - به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم
برو ای طبیبم از سر که دوا نمیپذیرم ۱
همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان
تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم ۲
مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم
که ز خویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیرم ۳
برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان
بگذار تا ببینم که که میزند به تیرم ۴
نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم
بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم ۵
تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را
به زبان خود بگویی که به حسن بینظیرم ۶
تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی
که نه من غنودهام دوش و نه مردم از نفیرم ۷
نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را
نظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرم ۸
اگرم چو عود سوزی تن من فدای جانت
که خوش است عیش مردم به روایح عبیرم ۹
نه تو گفتهای که سعدی نبرد ز دست من جان
نه به خاک پای مردان چو تو میکشی نمیرم ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.