شاعر در این شعر از عشق و دلبستگی خود به معشوق سخن میگوید و بیان میکند که دلش در اختیار معشوق است، اما چشمهایش را به جای دیگری نشان میدهد تا دشمنان متوجه نشوند. او از غمهایش و شکست عهد معشوق میگوید و اظهار میکند که با وجود همه اینها، هنوز به عشق خود وفادار است. شاعر همچنین از تقدیم جان خود به معشوق سخن میگوید و در پایان، با طنزی تلخ به بخت خود میخندد.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند شکست عهد و طنز تلخ نیاز به تجربه و درک بیشتری از زندگی دارند.
غزل ۳۶۸ - دل پیش تو و دیده به جای دگرستم
تا خصم نداند که تو را مینگرستم ۱
روزی به درآیم من از این پرده ناموس
هر جا که بتی چون تو ببینم بپرستم ۲
المنة لله که دلم صید غمی شد
کز خوردن غمهای پراکنده برستم ۳
آن عهد که گفتی نکنم مهر فراموش
بشکستی و من بر سر پیمان درستم ۴
تا ذوق درونم خبری میدهد از دوست
از طعنه دشمن به خدا گر خبرستم ۵
میخواستمت پیشکشی لایق خدمت
جان نیک حقیر است ندانم چه فرستم ۶
چون نیک بدیدم که نداری سر سعدی
بر بخت بخندیدم و بر خود بگرستم ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.