شاعر در این شعر از عشق و وابستگی شدید خود به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که از شوق عشق مست است و معشوق با یک جرعه دیگر میتواند او را از دست بدهد. شاعر تأکید میکند که هرگز از معشوق جدا نشده و به کس دیگری نپیوسته است. او از وفاداری خود به معشوق و ناتوانی در تحمل تنهایی سخن میگوید و در نهایت، از تلاش بیوقفه خود برای یافتن معشوق میگوید.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات شعر کلاسیک فارسی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات فارسی دارد.
غزل ۳۶۷ - من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم
تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم ۱
هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای
که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم ۲
به حق مهر و وفایی که میان من و توست
که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم ۳
پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود
با خود آوردم از آن جا نه به خود بربستم ۴
من غلام توام از روی حقیقت لیکن
با وجودت نتوان گفت که من خود هستم ۵
دائما عادت من گوشه نشستن بودی
تا تو برخاستهای از طلبت ننشستم ۶
تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست
تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم ۷
سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل
نروم باز گر این بار که رفتم جستم ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.