این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و فداکاری سخن میگوید. او بیان میکند که عشق او را به جایی رسانده که حاضر است هر چیزی را فدا کند، حتی سلامتی و زندگی خود را. شاعر همچنین از ناامیدی و درد عشق سخن میگوید و اشاره میکند که هیچ درمانی برای درد عشق وجود ندارد. او از فداکاری در راه عشق و پذیرش عواقب آن صحبت میکند و در نهایت از آرزوی دیدن دوباره معشوق و تحمل غرامت گناهان او سخن میگوید.
این متن شامل مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، موضوعاتی مانند فداکاری، ناامیدی و درد عشق نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد تا به درستی درک شود.
غزل ۳۲۱ - آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش
هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش ۱
میوه نمیدهد به کس باغ تفرج است و بس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش ۲
داروی دل نمیکنم کان که مریض عشق شد
هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش ۳
هر که فدا نمیکند دنیی و دین و مال و سر
گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش ۴
جنگ نمیکنم اگر دست به تیغ میبرد
بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش ۵
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کانچه گناه او بود من بکشم غرامتش ۶
هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل
گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.