این شعر از سعدی، بیانگر احساسات عمیق شاعر دربارهٔ اسارت، عشق، و رهایی است. شاعر از بلبل میخواهد که بنالد و از قفس فریاد بزند، همانطور که او در بند است. او از نامهربانی مردم و تنهایی خود سخن میگوید و از ساربان میخواهد که پیامش را به دیگران برساند. شاعر به ناتوانی خود در برابر شرایط سخت اشاره میکند و از عشق و دشمنی سخن میگوید. در نهایت، او از آرامجان میخواهد که به فریادش برسد.
این شعر دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عاطفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربهٔ زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۳۱۷ - بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس
ور پایبندی همچو من فریاد میخوان از قفس ۱
گیرند مردم دوستان نامهربان و مهربان
هر روز خاطر با یکی ما خود یکی داریم و بس ۲
محمول پیش آهنگ را از من بگو ای ساربان
تو خواب میکن بر شتر تا بانگ میدارد جرس ۳
شیرین بضاعت بر مگس چندان که تندی میکند
او بادبیزن همچنان در دست و میآید مگس ۴
پند خردمندان چه سود اکنون که بندم سخت شد
گر جستم این بار از قفس بیدار باشم زین سپس ۵
گر دوست میآید برم یا تیغ دشمن بر سرم
من با کسی افتادهام کز وی نپردازم به کس ۶
با هر که بنشینم دمی کز یاد او غافل شوم
چون صبح بی خورشیدم از دل بر نمیآید نفس ۷
من مفلسم در کاروان گوهر که خواهی قصد کن
نگذاشت مطرب دربرم چندان که بستاند عسس ۸
گر پند میخواهی بده ور بند میخواهی بنه
دیوانه سر خواهد نهاد آن گه نهد از سر هوس ۹
فریاد سعدی در جهان افکندی ای آرام جان
چندین به فریاد آوری باری به فریادش برس ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.