درویشی به نام عبدالجلیل از شیخ درخواست میکند تا با اصحابش به باغ انگور او بیایند. شیخ ابتدا امتناع میکند اما پس از اصرار زیاد میپذیرد. درویشان انگورها را میخورند و درویشی دو خوشه انگور را در سجادهای پنهان میکند. سال بعد، عبدالجلیل متوجه میشود که دو خوشه انگور تازه در سجاده باقی ماندهاند. او آنها را به سلطان تقدیم میکند و پاداش میگیرد، سپس از کار خود پشیمان شده و بخشی از پاداش را به شیخ میدهد. شیخ به او تذکر میدهد که اگر سلطان پاداش نمیداد، چیز بهتری از دست میرفت.
متن دارای مفاهیم اخلاقی و معنوی است که برای درک بهتر، به بلوغ فکری نسبی نیاز دارد. همچنین، داستان به گونهای است که نوجوانان و بزرگسالان میتوانند از آن درسهای زندگی بگیرند.
حکایت ۶۰ - رشید الطایفه عبدالجلیل گفت کی محبی بود شیخ را در نشابور، مردی درویش، و ازتجمل دنیاوی رزکی داشت. بخدمت شیخ آمد و گفت میباید کی شیخ با اصحاب بدین رزک د
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.