خلاصه و ردهبندی سنی
12+
خواجه اسمعیل مکرم در راهی در نشابور با شیخ بوسعید برخورد میکند. شیخ به او سلام میگوید و خواجه با احترام پاسخ میدهد. خواجه آرزو میکند که پای شیخ را ببوسد. ناگهان شیخ اسبش را نگه میدارد و پای خود را برای بوسیدن پیش میآورد. خواجه پای شیخ را میبوسد و سپس هر دو به راه خود ادامه میدهند.
متن دارای مفاهیم عرفانی و ادبی است که برای درک بهتر، به سطحی از بلوغ فکری نیاز دارد. همچنین، زبان و ساختار آن ممکن است برای کودکان کمسال پیچیده باشد.
حکایت ۵۹ - خواجه اسمعیل مکرم گفت که روزی در راهی میرفتم، در نشابور، شیخ بوسعید مرا پیش آمد، سلام گفت، جواب خوش باز داد. من برعقب وی میرفتم و در پای و رکاب او ن
خواجه اسمعیل مکرم گفت که روزی در راهی میرفتم، در نشابور، شیخ بوسعید مرا پیش آمد، سلام گفت، جواب خوش باز داد. من برعقب وی میرفتم و در پای و رکاب او نگاه میکردم، به خاطرم بگذشت که کاشکی شیخ مرا دستوری دادی تا بوسی بر پای او دادمی. در حال شیخ عنان اسب بازکشید تا در وی رسیدم. شیخ پای از رکاب بیرون کرد و در پیش من داشت، بوسی بر پای شیخ دادم پس اسب براند و من برفتم.
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت ۵۸ - بوبکر مکرم گفت کی کیایی بود در نشابور کی پیوسته بر شیخ احتساب میکرد. یک روز شیخ را سقطی عود آوردند و هزار دینار. شیخ حسن را گفت زیرهوایی و حلوایی تر
گوهر بعدی:حکایت ۶۰ - رشید الطایفه عبدالجلیل گفت کی محبی بود شیخ را در نشابور، مردی درویش، و ازتجمل دنیاوی رزکی داشت. بخدمت شیخ آمد و گفت میباید کی شیخ با اصحاب بدین رزک د
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.