این متن شعری است که دربارهٔ فردی پاکدل و جوانمرد سخن میگوید که مورد طعن و آزار دیگران قرار میگیرد. او به نزد پیر دانایی میرود و از او راهنمایی میخواهد. پیر به او توصیه میکند که شکرگزار خداوند باشد و از بدگویی دیگران نهراسد، زیرا ارزش واقعی او فراتر از درک مردم است. همچنین، پیر از ستایشهای بیجا اظهار شرمندگی میکند و اشاره میکند که گناه بدگویی دیگران برای آنها مایهٔ شرم است، در حالی که خودش از ستایشهای نابجا احساس خجالت میکند.
این متن دارای مفاهیم عمیق اخلاقی و عرفانی است که درک آنها نیاز به تجربه و شناخت بیشتری از زندگی دارد. همچنین، زبان شعر ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال دشوار باشد.
بخش ۱۳ - شرمندگی از ستایشگران
هدف شد به طعن زبانهای خلق ۱
نهادند در وی زبان بدرگان
فتادند در پوستینش سگان ۲
جوانمرد را وقت شوریده شد
به نزدیک پیری جهان دیده شد ۳
از آن بدقماران کجباز گفت
دغلبازی گمرهان باز گفت ۴
دل آشفته شد پیر آموزگار
فرو ریخت اشکش چو ابر بهار ۵
شنیدی چه گفت آن پسندیده خوی؟
بگفتش برو شکر یزدان بگوی ۶
بگو شکر حق آشکار و نهفت
کزان بهتری کت بداندیش گفت ۷
مرا سوختن باید این کهنه دلق
که بدتر از آنم که دانند خلق ۸
ستایندم افزون ز معروف کرخ
رسانند درگاه کاخم به چرخ ۹
ز تو شرمسارند بدگوهران
مرا خجلت است از ستایشگران ۱۰
بهشت تو شد تهمت بدسگال
مرا دوزخ است آتش انفعال ۱۱
مرا چهره زرد است روز امید
تو را چهره سرخ است و محضر سفید ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.