شاعر در این متن از عشق و هجران معشوق میگوید. او از دیدن جمال معشوق بیهوش میشود و آرزو میکرد هر روز معشوق را زیباتر از قبل ببیند. شاعر از بیخبری معشوق از حالش شکایت دارد و از این که در هنگام دیدار، به جای معشوق با دیوار و در روبرو میشود، اظهار ناراحتی میکند. او از غم و محنتهایش میگوید و آرزو میکند که بتواند معشوق را ببیند، حتی اگر این دیدار در پایان عمرش باشد.
مفاهیم عمیق عاشقانه و استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، پرداختن به موضوعاتی مانند هجران و غم نیاز به سطحی از بلوغ عاطفی دارد.
غزل ۲۶۹ - چه حالست این؟ که هر گه در جمالت یک نظر بینم
شوم بی هوش و نتوانم که یک بار دگر بینم ۱
ز هجرت تیره تر شد روزم از شب، لیک می خواهم
که هر روزی تو را از روز دیگر خوب تر بینم ۲
تو مست باده نازی و حال من نمی دانی
نمی دانم تو را تا چند از خود بی خبر بینم؟ ۳
به سویت آیم و رویت نبینم، وه! چه حالست این؟
که آنجا بهر دیدار آیم و دیوار و در بینم؟ ۴
شب غم دیده بستم، تا نبینم بی تو عالم را
چه باشد، گر گشایم چشم و این شب را سحر بینم؟ ۵
چنین کز محنت و خواری فتادم در نگونساری
بنای عمر خود را دم به دم زیر و زبر بینم ۶
فغان! کز گردش گردون نبینم هرگز آن مه را
وگر بینم، پس از عمری، چو عمرش در گذر بینم ۷
هلالی، گر ببینم آسمان را زیر پای خود
چنان نبود که خاک آستانش زیر سر بینم ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.