خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن شعری است که درد و رنج عشق نافرجام و هجران را بیان میکند. شاعر از غم عشق و اسارت در زلف معشوق شکایت دارد و آرزوی رهایی از این دردها را میکند. همچنین، به موضوعاتی مانند محرومیت، سفر، و امید به نجات اشاره شده است.
متن حاوی مضامین عاطفی عمیق و غمانگیز است که ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند اجل و مرگ نیاز به بلوغ فکری برای درک صحیح دارند.
غزل ۲۱۰ - وای! که جانم نشد از غم هجران خلاص
وای! که جانم نشد از غم هجران خلاص
کاش اجل در رسد تا شوم از جان خلاص! ۱
جمله اسیر تواند، وه! چه عجب کافری!
کز غم عشق تو نیست هیچ مسلمان خلاص ۲
بسته زلف توایم، رستن ما مشکلست
هر که گرفتار تست کی شود آسان خلاص؟ ۳
عاشق محروم تو بار سفر بست و رفت
شکر، که یک بارگی گشت ز حرمان خلاص ۴
جام تو، ای می فروش، بی می راحت مباد
زانکه بدور توام از غم دوران خلاص ۵
کاش! بساحل کشد رخت من از موج غم
آنکه شد از لطف او نوح ز توفان خلاص ۶
مرد هلالی و بود عاشق خوبان هنوز
وای! که مسکین نگشت هرگز ازیشان خلاص ۷
کاش اجل در رسد تا شوم از جان خلاص! ۱
جمله اسیر تواند، وه! چه عجب کافری!
کز غم عشق تو نیست هیچ مسلمان خلاص ۲
بسته زلف توایم، رستن ما مشکلست
هر که گرفتار تست کی شود آسان خلاص؟ ۳
عاشق محروم تو بار سفر بست و رفت
شکر، که یک بارگی گشت ز حرمان خلاص ۴
جام تو، ای می فروش، بی می راحت مباد
زانکه بدور توام از غم دوران خلاص ۵
کاش! بساحل کشد رخت من از موج غم
آنکه شد از لطف او نوح ز توفان خلاص ۶
مرد هلالی و بود عاشق خوبان هنوز
وای! که مسکین نگشت هرگز ازیشان خلاص ۷
این گوهر را بشنوید
خوانش
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۲۰۹ - مردم و خود را ز غمهای جهان کردم خلاص
گوهر بعدی:غزل ۲۱۱ - عاشقان را نه گل و باغ و بهارست غرض
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.