خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر بیانگر درد و رنج شاعر از عشق نافرجام و بیپاسخ است. او از درماندگی، غربت، فقر و دیوانگی عاشقانه مینالد و با جملاتی مانند «گو: مباش» نشان میدهد که حاضر به پذیرش هر شرایطی است، حتی اگر ایمان و سامانی نداشته باشد. همچنین، اشارهای به بتپرستی و دوری از دین دارد که میتواند نمادین باشد.
متن دارای مضامین عمیق عاشقانه و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، اشاره به مفاهیمی مانند بیایمانی و بتپرستی نیازمند سطحی از بلوغ فکری است.
غزل ۱۹۹ - دردمندم، گر مرا درمان نباشد، گو: مباش
دردمندم، گر مرا درمان نباشد، گو: مباش
دردمندان ترا گر جان نباشد، گو: مباش ۱
گر غریبی بر سر کویت بمیرد، گو: بمیر
ور گدایی بر در سلطان نباشد، گو: مباش ۲
چند روزی با جمالت عشق پنهان باختم
بعد ازین این قصه گر پنهان نباشد، گو: مباش ۳
عاشق دیوانه ام، سامان کار از من مجوی
عاشق دیوانه را سامان نباشد، گو: مباش ۴
در بتان دل بسته ام، دیگر مرا با دین چکار؟
بت پرستم، گر مرا ایمان نباشد، گو، مباش ۵
گر هلالی از سر کویت بزاری رفت، رفت
این چنین خاری درین بستان نباشد، گو: مباش ۶
دردمندان ترا گر جان نباشد، گو: مباش ۱
گر غریبی بر سر کویت بمیرد، گو: بمیر
ور گدایی بر در سلطان نباشد، گو: مباش ۲
چند روزی با جمالت عشق پنهان باختم
بعد ازین این قصه گر پنهان نباشد، گو: مباش ۳
عاشق دیوانه ام، سامان کار از من مجوی
عاشق دیوانه را سامان نباشد، گو: مباش ۴
در بتان دل بسته ام، دیگر مرا با دین چکار؟
بت پرستم، گر مرا ایمان نباشد، گو، مباش ۵
گر هلالی از سر کویت بزاری رفت، رفت
این چنین خاری درین بستان نباشد، گو: مباش ۶
این گوهر را بشنوید
خوانش
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۹۸ - زاهد، بکنج صومعه می نوش و مست باش
گوهر بعدی:غزل ۲۰۰ - آه! از آن شوخ، که تا سر نشود خاک درش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.