شاعر در این شعر از خداوند درخواست میکند که یاری جفاکار و عشوهگر به او بدهد تا بتواند درد و رنج عشق را تجربه کند. او از خدا میخواهد که این یار را با مشکلات و سختیهای مختلف مانند بیماری، گمراهی و تشنگی مواجه کند تا بتواند عمق عشق و رنج را درک کند. شاعر همچنین از خدا میخواهد که این یار را به یاد او بیاورد و از انکار دست بردارد. در نهایت، شاعر از ساقی میخواهد که دیگر کسی را مست نکند و اگر میخواهد کسی را مست کند، راه همواری برایش فراهم کند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیدهای مانند رنج عشق و درخواست از خداوند نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی بیشتری دارد.
غزل ۲۳۷۷ - ای خداوند یکی یار جفا کارش ده
دِلْبَری عشوه دِهِ سَرکَشِ خونْ خوارش دِهْ ۱
تا بِدانَد که شبِ ما به چه سان میگُذَرد
غَمِ عشقَش دِه و عشقَش دِه و بسیارش دِهْ ۲
چند روزی جِهَتِ تَجربه بیمارش کُن
با طَبیبی دَغَلی پیشه سَر و کارش دِهْ ۳
بِبَرَش سویِ بیابان و کُن او را تشنه
یک سَقایی حَجَریْ سینه سَبُک سارش دِهْ ۴
گُمرهَش کُن، که رَهِ راست نداند سویِ شهر
پَس قَلاوزِ کَژِ بیهُده رَفتارش دِهْ ۵
عالَم از سَرکَشیِ آن مَهْ سَرگشته شُدند
مُدّتی گَردشِ این گُنبَدِ دَوّارش دِهْ ۶
کو صَیادی که هَمیکرد دلِ ما را پار
زو بِبَر سنگ دلیّ و دلِ پیرارش دِهْ ۷
مُنْکِرِ پار شُدهست او که مرا یاد نَمانْد
بِبَر اِنْکار ازو و دَمِ اِقْرارش دِهْ ۸
گفتم آخِر به نشانی که به دَربان گفتی
که فُلانی چو بیاید، بَرِ ما بارش دِهْ ۹
گفت آمد که مرا خواجه زِ بالا گیرد
رو، بِجو هَمچو خودی اَبْله و آچارش دِهْ ۱۰
بَس کُن ای ساقی و کَس را چو رَهی مَست مَکُن
وَرْ کُنی مَست بدین حَد، رَهِ هَموارش دِهْ ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.