شاعر در این متن از عشق و دلبستگی سخن میگوید و بیان میکند که عمرش را در راه عشق و سودای دل گذرانده است. او از غم و اندوه دل میگوید و این که دلش به قصد جانش برخاسته است. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق و تأثیر آن بر دلش صحبت میکند و این که دلش از دین گریخته و به جای آن، زلفین معشوق را جایگزین کرده است. او از بیقراری و اضطراب دلش میگوید و این که شبها را به امید دیدن سیمای معشوق بیدار میماند. شاعر همچنین از عظمت و بزرگی عشق و دل سخن میگوید و آن را با خورشید و دریا مقایسه میکند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد تا بتواند به درستی درک شود.
غزل ۱۳۴۶ - رفت عمرم در سر سودای دل
وَزْغمِ دل نیستم پَروایِ دل ۱
دلْ به قَصدِ جانِ من بَرخاسته
من نِشَسته، تا چه باشد رایِ دل ۲
دلْ زِ حَلقهیْ دین گُریزد، زان که هست
حَلقهٔ زُلفینِ خوبانْ جایِ دل ۳
گِردِ او گَردم که دل را گِرد کرد
کو رَسَد فریادم از غوغایِ دل ۴
خوابِ شب بر چَشمِ خود کردم حَرام
تا بِبینَم صُبح دَمْ سیمایِ دل ۵
قَدِّ من هَمچون کَمان شُد از رُکوع
تا بِبینَم قامَت و بالایِ دل ۶
آن جهان یک تابش از خورشیدِ دل
وین جهانْ یک قَطره از دریایِ دل ۷
لَب بِبَند ایرا به گَردون میرَسَد
بی زبانْ هَیهایِ دل، هَیهای دل ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.