این متن شعری عاشقانه است که در آن شاعر از درد فراق و اشتیاق به وصال معشوق سخن میگوید. او از شبهای دوری و روزهای انتظار شکایت دارد و از معشوق میخواهد که جمال خود را آشکار کند. شاعر به خواننده توصیه میکند که گاهی مست شود و گاهی هوشیار باشد، و در پاسخ به زاهدانی که از مستی او میپرسند، با بیپروایی پاسخ میدهد. در نهایت، او به دنبال وصال دائمی است اما خود را شایسته این سعادت نمیداند.
متن دارای مفاهیم عاشقانه و عارفانه است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، اشارههایی به مستی و بیپروایی وجود دارد که مناسب گروههای سنی بالاتر است.
غزل ۴۶۴ - برون آی و خورشید رخ بر افروز
شب فرقت ماست مشتاق روز ۱
ز هجر تو تا چند سوزد دلم
جمالی بر افروز و هجران بسوز ۲
فراق تو تاکی گهی وصل هم
همه شب مده گاه شب گاه روز ۳
دلا وصل و هجران شب و روزیست
گهی این گهی آن بساز و بسوز ۴
گهی مست شو گاه مخمور باش
گهی پرده در باش که پرده روز ۵
چو زاهد ز مستیت پرسد بگو
مرا جایز آمد ترا لایجوز ۶
بجو وصل دایم تو ای فیض ازو
نهٔ قابل این سعادت هنوز ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.