شاعر در این شعر از عشق و فداکاری خود برای معشوق سخن میگوید. او از جان و دل خود برای معشوق میگذرد و حتی از آزارهایی که ممکن است از معشوق ببیند، ناراحت نمیشود. شاعر به لطف و بخشش معشوق امیدوار است و خود را در برابر او کوچک و گناهکار میداند. او معشوق را مانند خورشید میداند که بدون او، زندگی تاریک و بیمعناست. شاعر همچنین از شمس تبریزی به عنوان نماد عشق و روشنایی یاد میکند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی ادبی دارد.
غزل ۱۰۴۲ - منم از جان خود بیزار بیزار
اگر باشد تو را از بَنده آزار ۱
مرا خود جان و دلْ بَهرِ تو باید
که قُربانِ تو باشد ای نِکوکار ۲
زِ آزارِ دِلَت گر چه نگویی
درونِ جانِ من پیداست آثار ۳
بَهار از من بِگَردد چون نَدانَم؟
چو در دلْ جایِ گُلْشَنْ پُر شود خار ۴
گُناهَم پیشِ لُطفَت سَجده آرَد
که ای مَسجودِ جان زِنهار زِنهار ۵
گُنَه را لُطفِ تو گوید که تا کِی؟
گُنَه گوید بِدو کین بار این بار ۶
تَن و جانی که خاکِ تو نباشد
تَنِ او سَلّه باشد جانِ او مار ۷
تو خورشیدیّ و مُرغِ روز خواهی
چو مُرغِ شب بیاید نَبْوَدَش بار ۸
چو بَرگیری تو رَسمِ شب زِ عالَم
چه پَرها بَرکَنَد مُرغِ شب ای یار ۹
به حَقِّ آن کِه لُطفِ تو جهانیست
که آن جا گُم شود این چَرخِ دَوّار ۱۰
به چَشمِ جانْ چه دریا و چه صَحرا
دران عالَم چه اِقْرار و چه اِنْکار ۱۱
به تَنگی دَرفُتَد هرکْ از تو مانَد
فروکُن دست و او را زود بَردار ۱۲
به قَصد از شَمسِ تبریزی نَگَردم
چگونه زَهْر نوشَد مَردِ هُشیار؟ ۱۳
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.