این متن شعری است که در آن شاعر از عظمت و شکوه معشوق یا شخصی بزرگ سخن میگوید و بیان میکند که ستایش چنین شخصی تنها با عقل و خرد ممکن است. شاعر از شرم و حیرت خود در برابر این شخصیت میگوید و اعتراف میکند که بیان کلمات برای توصیف او ناتوان است. همچنین، به ناتوانی عقل در برابر هیبت این شخصیت اشاره میکند و در نهایت، از مخاطب میخواهد که انصاف دهد و بپذیرد که ستایش چنین شخصی کار دشواری است.
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و ادبی است که درک آن به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شمارهٔ ۱۲۸ - در عذر مستی
جز به الماس عقل نتوان سفت ۱
دی چو خورشید در حجاب غروب
روی از شرم رای تو بنهفت ۲
بیتی از گفته باز میگفتم
رای عالی بر امتحان آشفت ۳
گردی ار عقل داشت صحن دماغ
جان به جاروب هیبت تو برفت ۴
نطقم اندر حجاب شرم بماند
خرم اندر خلاف عجز بخفت ۵
حیرتم بر بدیهه خار نهاد
تا به باغ بدیهه گل نشکفت ۶
عذر مستی مگیر و بیخردی
آشکارست این سخن نه نهفت ۷
خود تو انصاف من بده چو منی
چون تویی را ثنا تواند گفت؟ ۸
عقل الحق از آن شریفترست
که شود با دماغ مستان جفت ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.