شاعر در این شعر از عشق و رسوایی ناشی از آن سخن میگوید. او خود را گمشده در راه معشوق میداند و از دیگران میخواهد که او را نجویند، چرا که عشق او را کشته و زنده کرده است. شاعر به خاک درگاه معشوق افتاده و از دیگران میخواهد که او را از آنجا نبرند. او عاشق و مست است و رسوایی را هوس میکند. شاعر خود را گلی میداند که از خون دلش روییده و از دیگران میخواهد که خون جگرسوز او را نبوینند.
متن حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و استفاده از استعارههای پیچیده است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، اشاره به مفاهیمی مانند مرگ عرفانی و رسوایی ممکن است برای سنین پایین مناسب نباشد.
غزل ۴۴ - گم شدم در سر آن کوی مجویید مرا
او مراکشت شدم زنده مپو یید مرا
بر درش مردم و آن خاک بر اعضای من است
هم بدان خاک درآید و مشویید مرا
عاشق و مستم و رسوایی خویشم هوس است
هر چه خواهم که کنم هیچ مگویید مرا
خسروم من : گلی ازخون دل خود رسته
خون من هست جگر سوز مبویید مرا
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.