شاعر در این شعر از عشق و آزادی خود از دنیا و آخرت سخن میگوید. او خود را بندهی عشق میداند و از هر دو جهان آزاد است. شاعر از فراق و حادثههای زندگی شکایت میکند و یادآور میشود که چگونه از جایگاه بلند خود به این دنیای پر از مشکلات افتاده است. او تنها عشق را در دل دارد و از بخت بد خود مینالد. شاعر در نهایت از عشق و رنجهای آن سخن میگوید و از اشکهایش برای پاک کردن چهرهی خود استفاده میکند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از مضامین مانند شکایت از تقدیر و رنجهای عشق ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین و پیچیده باشد.
غزل ۳۱۷ - فاش میگویم و از گفته ی خود دل شادم
بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم ۱
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم ۲
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم ۳
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم ۴
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم ۵
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم ۶
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم ۷
میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه ی مردم دادم ۸
پاک کن چهره ی حافظ به سر زلف از اشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.