خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر در این شعر از عشق و دلدادگی سخن میگوید و از معشوق خود میخواهد که با رفتارش او را نرنجاند و از او دور نکند. شاعر از معشوق میخواهد که به او توجه کند و او را از غم و اندوه رها سازد. همچنین، شاعر تأکید میکند که با وجود رنجهایی که از معشوق میکشد، همچنان عاشق و وفادار است.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده در شعر نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
غزل ۳۱۶ - زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم ۱
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم ۲
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم ۳
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم ۴
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم ۵
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم ۶
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم ۷
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم ۸
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم ۹
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم ۱
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم ۲
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم ۳
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم ۴
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم ۵
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم ۶
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم ۷
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم ۸
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم ۹
این گوهر را بشنوید
خوانش
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۱۵ - به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
گوهر بعدی:غزل ۳۱۷ - فاش میگویم و از گفته ی خود دل شادم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.