این متن شعری عاشقانه است که در آن شاعر از عشق و دلبستگی به معشوق سخن میگوید. او معشوق را با صفات بلندپایه مانند شهریار، پادشاه، و سلطان توصیف میکند و خود را در مقابل او خاکسار و بینوا میداند. شاعر از زیباییهای معشوق مانند گیسوی کمند و ابروی کمانی سخن میگوید و بیان میکند که بدون او جهان برایش بیصفا و تاریک است. همچنین، او از درد دوری و نامهربانیهای معشوق شکایت دارد و آرزو میکند که درمانی برای دلش بیابد.
متن دارای مفاهیم عاشقانه و احساسی عمیق است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
غزل ۱۰۰ - افتاده بازم در سر هوائی
دل باز دارد میل بجائی ۱
او شهریاری من خاکساری
او پادشاهی من بینوائی ۲
بالا بلندی گیسو کمندی
سلطان حسنی فرمانروائی ۳
ابروکمانی نازک میانی
نامهربانی شنگی دغائی ۴
زین دلنوازی زین سرفرازی
زین جو فروشی گندم نمائی ۵
بی او نبخشد خورشید نوری
بی او ندارد عالم صفائی ۶
هرجا که لعلش در خنده آید
شکر ندارد آنجا بهائی ۷
هر لحظه دارد دل با خیالش
خوش گفتگوئی خوش ماجرائی ۸
گوئی بیابم جائی طبیبی
باشد که سازم دل را دوائی ۹
دارد شکایت هرکس ز دشمن
ما را شکایت از آشنائی ۱۰
چشم عبید ار سیرش ببیند
دیگر نبیند چشمش بلائی ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.