خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر در این شعر از تنهایی، غم و نداشتن محرم راز شکایت میکند. او از بیکسی و عدم وجود غمخوار در زندگی خود مینالد و از خداوند طلب بینیازی و سازگاری میکند. در پایان، از خداوند میخواهد که به دل خستهاش توجه کند.
محتوا شامل مضامین عمیق عاطفی و فلسفی است که درک آن برای سنین پایینتر دشوار بوده و ممکن است برای آنها سنگین باشد.
غزل ۷۱ - قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای دراز
قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای دراز
صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز ۱
محرمی نیست که با او به کنار آرم روز
مونسی نیست که با وی به میان آرم راز ۲
در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز ۳
خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام
یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز ۴
بینیازی ندهد دهر خدایا تو بده
سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز ۵
از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید
بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز ۶
صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز ۱
محرمی نیست که با او به کنار آرم روز
مونسی نیست که با وی به میان آرم راز ۲
در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز ۳
خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام
یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز ۴
بینیازی ندهد دهر خدایا تو بده
سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز ۵
از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید
بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز ۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۷۰ - با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز
گوهر بعدی:غزل ۷۲ - بییار دل شکسته و دور از دیار خویش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.