این متن شعری از حافظ است که در آن شاعر از تحولات روحی و عرفانی خود سخن میگوید. او از زهد و خلوتنشینی به سوی مینوشی و عشق روی میآورد، از شکستن جام و قدح به عقل و فرزانگی میرسد، و از عشق جوانی به عشق پیرانهسر میگراید. شاهد عشق در خوابش ظاهر میشود و او را دوباره عاشق و دیوانه میکند. در نهایت، شاعر به بارگاه پادشاه میرود و دل و جانش به معشوق میپیوندد.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عشقی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از نمادها و استعارههای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد.
غزل ۱۷۰ - زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد ۱
صوفی مجلس که دی جام و قدح میشکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد ۲
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد ۳
مغ بچهای میگذشت راهزن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد ۴
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره ی خندان شمع آفت پروانه شد ۵
گریه ی شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یک دانه شد ۶
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه ی اوراد ما مجلس افسانه شد ۷
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.