این متن شعری از حافظ است که در آن شاعر به زیباییهای طبیعت، عشق، شراب، و مسائل فلسفی و عرفانی اشاره میکند. او از عشق و غم آن سخن میگوید، به شراب به عنوان راهی برای تسکین دردها اشاره میکند، و به مفاهیمی مانند قناعت، تقدیر، و عرفان میپردازد. همچنین، شاعر از شیراز و زیباییهای آن یاد میکند و به قدرت و عظمت خداوند اشاره دارد.
این متن شامل مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، اشاره به شراب و مفاهیم مرتبط با آن ممکن است برای سنین پایینتر مناسب نباشد. بنابراین، این متن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسبتر است.
غزل ۳۹ - باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشادِ خانهپرورِ ما از که کمتر است؟ ۱
ای نازنینپسر، تو چه مذهب گرفتهای؟
کِت خونِ ما حلالتر از شیرِ مادر است ۲
چون نقشِ غم ز دور بِبینی شراب خواه
تشخیص کردهایم و مداوا مقرّر است ۳
از آستانِ پیرِ مغان، سر چرا کشیم؟
دولت در آن سرا و گشایش در آن در است ۴
یک قِصّه بیش نیست غمِ عشق، وین عجب
کز هر زبان که میشنوم، نامکرّر است ۵
دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است ۶
شیراز و آبِ رکنی و این بادِ خوش نسیم
عیبش مکن که خالِ رُخِ هفت کشور است ۷
فرق است از آبِ خِضر که ظُلمات جای او است
تا آبِ ما که مَنبَعش الله اکبر است ۸
ما آبرویِ فقر و قناعت نمیبریم
با پادشه بگوی که روزی مقدّر است ۹
حافظ چه طُرفه شاخ نباتیست کِلکِ تو
کِش میوه دلپذیرتر از شهد و شکّر است ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.