شاعر در این متن به بیان عشق و اشتیاق شدید خود به معشوق میپردازد. او آرزو میکند که بتواند دوباره با معشوق نشست و برخاست کند، سخنانش را بشنود و چهرهاش را ببیند. شاعر با وجودی که خود را در خور معشوق نمیداند، از او میخواهد که او را بپذیرد و به سویش بیاید. او تأکید میکند که بدون امید به وصال معشوق، زندگی برایش ارزشی ندارد و معشوق را مایه تسکین و آرامش خود میداند.
متن دارای مضامین عاشقانه عمیق و احساسات پیچیده است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات ادبی کلاسیک نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
غزل ۱۸۳ - شود میسر و گویی که در جهان بینم؟
که باز با تو دمی شادمانه بنشینم؟ ۱
به گوش دل سخن دلگشای تو شنوم؟
به چشم جان رخ راحت فزای تو بینم؟ ۲
اگر چه در خور تو نیستم، قبولم کن
اگر بدم و اگر نیک، چون کنم؟ اینم ۳
به سوی من گذری کن، که سخت مشتاقم
به حال من نظری کن که، سخت مسکینم ۴
ز بود من اثری در جهان نبودی، گر
امید وصل ندادی همیشه تسکینم ۵
بدان خوشم که مرا جان به لب رسید، آری
ازان سبب دو لب توست جان شیرینم ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.