خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر در این شعر از عشق و فراق معشوق میگوید و بیان میکند که بدون او زندگی برایش بیمعناست. او از امید به دیدار معشوق و رنج هجران مینویسد و اشاره میکند که دلش در بند زلف معشوق است. شاعر از غم و درد عشق سخن میگوید و آرزو میکند که خیال معشوق او را تسلی دهد.
متن حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و احساساتی است که ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مضامین مانند غم و هجران نیاز به بلوغ عاطفی دارد.
غزل ۱۷۵ - نگارا، بیتو برگ جان ندارم
نگارا، بیتو برگ جان ندارم
سر کفر و غم ایمان ندارم ۱
به امید خیالت میدهم جان
وگرنه طاقت هجران ندارم ۲
مرا گفتی که: فردا روز وصل است
امید زیستن چندان ندارم ۳
دلم دربند زلف توست، ورنه
سر سودای بیپایان ندارم ۴
نیاید جز خیالت در دل من
بخر یوسف، سر زندان ندارم ۵
غمت هر لحظه جان میخواهد از من
چه انصاف است؟ چندین جان ندارم ۶
خیالت با دل من دوش میگفت
که: این درد تو را درمان ندارم ۷
لب شیرین تو گفتا: ز من پرس
که من با تو بگویم کان ندارم ۸
وگر لطف خیال تو باشد
عراقی را چنین حیران ندارم ۹
سر کفر و غم ایمان ندارم ۱
به امید خیالت میدهم جان
وگرنه طاقت هجران ندارم ۲
مرا گفتی که: فردا روز وصل است
امید زیستن چندان ندارم ۳
دلم دربند زلف توست، ورنه
سر سودای بیپایان ندارم ۴
نیاید جز خیالت در دل من
بخر یوسف، سر زندان ندارم ۵
غمت هر لحظه جان میخواهد از من
چه انصاف است؟ چندین جان ندارم ۶
خیالت با دل من دوش میگفت
که: این درد تو را درمان ندارم ۷
لب شیرین تو گفتا: ز من پرس
که من با تو بگویم کان ندارم ۸
وگر لطف خیال تو باشد
عراقی را چنین حیران ندارم ۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۷۴ - بر من نظری کن، که منت عاشق زارم
گوهر بعدی:غزل ۱۷۶ - هر زمان جوری ز خوبان میکشم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.