شاعر در این متن از عشق و دلدادگی سخن میگوید و از بیخویشتنی و سرمستی ناشی از آن مینالد. او از خدا میخواهد که او را از افتادن به دام عشق نجات دهد و از زیبایی معشوق دور نگه دارد. شاعر به شدت تحت تأثیر عشق قرار گرفته و هویت خود را در آن گم کرده است. او از ضعف جسمانی و آرزوی رسیدن به خویشتن واقعی خود سخن میگوید و در نهایت اشاره میکند که اگر صدایی از او شنیده شود، آن صدای واقعی او نیست.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیدهی عشق و هویت ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۲۵۹ - یارب از عشق چه سرمستم و بیخویشتنم
دست گیریدم تا دست به زلفش نزنم ۱
گر به میدان رود آن بت مگذارید دمی
بو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم ۲
نگذارم که جهانی به جمالش نگرند
شوم از خون جگر پرده به پیشش بتنم ۳
یا مرا بر در میخانهٔ آن ماه برید
که خمار من از آنجاست هم آنجا شکنم ۴
صورت من همه او شد صفت من همه او
لاجرم کس من و ما نشنود اندر سخنم ۵
نزنم هیچ دری تام نگویند آن کیست
چو بگویند مرا باید گفتن که منم ۶
نیم جان دارم و جان سایه ندارد به زمین
من به جان میزیم و سایهٔ جان است تنم ۷
از ضعیفی که تنم هست نهان گشته چنانک
سالها هست که در آرزوی خویشتنم ۸
گر مرا پرسی و چیزی به تو آواز دهد
آن نه خاقانی باشد، که بود پیرهنم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.