شاعر در این غزل از راز دل خود سخن میگوید و از بیخبری و فریب دیگران شکایت دارد. او از تغییرات روزانه زیبایی معشوق و تأثیر آن بر ناظران آگاه میگوید. شاعر از ناصح میخواهد که یا او را از رفتن به بزم معشوق منع کند یا از سرزنشهایش بگذرد. او اشاره میکند که وصال معشوق بدون خطر و رنج میسر نیست و از بیتابی خود و نامههایی که مینویسد سخن میگوید. در پایان، شاعر از درد غیرت و رنجی که در دل دارد مینالد.
متن شامل مفاهیم عاشقانه و احساسی عمیق است که درک آنها به بلوغ عاطفی و تجربه زندگی نیاز دارد. همچنین، برخی از عبارات مانند 'صد ناوک غیرت شکند در دل میلی' ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
شماره ۱۵۱ - تا فاش شود راز دلم، بیخبری چند
گویند ازو بهر فریبم خبری چند ۱
هر روز دهد حسن ترا رونق دیگر
کیفیت نظّاره صاحبنظری چند ۲
یا منع کن ای ناصحش از رفتن هر بزم
یا درگذر از سرزنش دربهدری چند ۳
آسودگی بزم وصالش ننماید
گر در ره این کعبه نباشد خطری چند ۴
نشنیده جواب تو برم نامه برآید
بیتابی من بیند و سازد خبری چند ۵
صد ناوک غیرت شکند در دل میلی
خاری که خلد در جگر بیجگری چند ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.