این شعر عاشقانه از حافظ، بیانگر درد عشق و جدایی است. شاعر از سیاهی زلف معشوق و تأثیر آن بر زندگی خود میگوید، از بیگانگی با خویشان به دلیل عشق سخن میراند و از معشوق به عنوان خسرو خوبان یاد میکند. او همچنین به تضاد بین لذت وصال و رنج طعن ناآگاهان اشاره میکند و در پایان، مخاطب را به ترک عقل و روی آوردن به عشق دعوت مینماید.
محتوا شامل مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، برخی از ابیات مانند 'بی شک ببازد دین و دل زنار بندد بر میان' ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم یا نیازمند توضیح باشند.
شماره ۷ - هر گه بیفشانی برخ زلف سیاه خویش را
مانند شب سازی سیه روز من دلریش را ۱
خویشان دهندم پند و من بیگانه ام ز ایشان بلی
عشق تو هر جا پا نهد بیگانه سازد خویش را ۲
شاهان عالم را بود گاهی نظر سوی گدا
ای خسرو خوبان ببین یکره من درویش را ۳
بی شک ببازد دین و دل زنار بندد بر میان
زاهد ببیند گرچو من آنزلف کافر کیش را ۴
نوش است وصل آنصنم نیش است طعن بیخبر
خواهی اگر آن نوش را آماده شو این نیش را ۵
جز یار کو جز یار کو عاشق شو و او را ببین
ای فلسفی یکسو بنه این عقل دوراندیش را ۶
آن اصل هر بیش و کمت خواهی درآید در نظر
بیرون کن از دل ای صغیر آمال کم یا بیش را ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.