شاعر در این متن از عشق و شوق خود به معشوق سخن میگوید و بیان میکند که چگونه از شرم و عشق، بارها به سوی او میرود و باز میگردد. او از درد و رنج عشق و زخمهای آن میگوید و اعلام میکند که حتی اگر کعبهای جز کوی معشوق وجود داشته باشد، از آن ناامید است. شاعر خود را همچون پروانهای میداند که دور شمع عشق میگردد و شبها تا سحر به زاری و عشقورزی میپردازد. او به زخمهای معشوق عادت کرده و نمیخواهد از آن دور شود.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عشق، رنج و شیدایی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم عرفانی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد.
غزل ۲۸۵ - چو خواهم کز ره شوقش دمی بر گرد سر گردم
به نزدیکش روم صد بار و باز از شرم برگردم ۱
من بد روز را آن بخت بیدار از کجا باشد
که در کویش شبی چون پاسبانان تا سحر گردم ۲
دلم صد پاره گشت از خنجرش وز شوق هر زخمی
به خویش آیم دمی صد بار و از خود بیخبر گردم ۳
اگر جز کعبهٔ کوی تو باشد قبله گاه من
الهی ناامید از سجدهٔ آن خاک در گردم ۴
نه از سوز محبت بی نصیبم همچو پروانه
که در هر انجمن گرد سر شمع دگر گردم ۵
به بزم عیش شبها تا سحر او را چه غم باشد
که بر گرد درش زاری کنان شب تا سحر گردم ۶
به زخم خنجر بیداد او خو کردهام وحشی
نمیخواهم که یک دم دور از آن بیدادگر گردم ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.