این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و دلباختگی سخن میگوید. او خود را مانند مرغی توصیف میکند که در آسمان آزادانه پرواز میکرده، اما ناگهان گرفتار عشق شده است. شاعر از زنجیر عشق و رنجهای آن میگوید و آرزو میکند که معشوقش توجهی به او نشان دهد. او از حسادت به پیراهن معشوق و دوری از او سخن میگوید و بیان میکند که تنها یک نگاه از معشوق میتواند او را آرام کند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیدهتر ادبی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد.
غزل ۲۵۳ - بر میان دامن زدن بینند و چابک رفتنش
تا چو من افتادهای ناگه بگیرد دامنش ۱
مرغ فارغ بال بودم در هوای عافیت
از کمین برخاست ناگه غمزهٔ صید افکنش ۲
عشق لیلی سخت زنجیریست مجنون آزما
این کسی داند که زنجیری بود در گردنش ۳
سر به قدر آرزو خواهم که چون راند به ناز
گرد آن سر گردم و ریزم به پای توسنش ۴
این سر پرآرزو در انتظار عشوه ایست
گوشه ی چشمی بجنبان و بینداز از تنش ۵
سود پیراهن بر آن اندام و ما را کشت رشک
تا قیامت دست ما و دامن پیراهنش ۶
وحشیم حیران او از دور و جان نزدیک لب
کار من موقوف یک دیدن ز چشم پر فنش ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.