این شعر بیانگر احساسات شاعر از دست دادن عشق و وفای معشوق است. شاعر از بیوفایی و جفای معشوق شکایت میکند و از این که دیگر هیچ امیدی به بازگشت مهر و وفا ندارد، اظهار ناراحتی میکند. همچنین، شاعر به این موضوع اشاره میکند که دیگر کسی از مصاحبان معشوق باقی نمانده است و خودش نیز به دلیل ضعف تحمل بار جفا، از آستانهٔ معشوق دور شده است.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، موضوعات مربوط به عشق، شکایت و جدایی نیاز به بلوغ فکری و تجربهٔ بیشتری دارد که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود.
غزل ۱۸۷ - آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماند
آهی زدیم و آینهات را جلا نماند ۱
روزی که ما ز بند تو آزاد میشدیم
بودند صد اسیر و یکی مبتلا نماند ۲
دیگر من و شکایت آن بی وفا کز او
هیچم امیدواری مهر و وفا نماند ۳
سوی مصاحبان تو هرگز کسی ندید
کز انفعال چشم تو بر پشت پا نماند ۴
وحشی ز آستانهٔ او بار بست و رفت
از ضعف چون تحمل بار جفا نماند ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.