شاعر در این شعر از درد فراق و عشق ناکام خود میگوید. او مانند شمعی است که تمام شب در آتش عشق میسوزد و اشک میریزد. درد دل او به حدی است که آتش درونش برای دیگران آشکار شده و اشکهایش مانند خون از چشمانش جاری است. شاعر با وجود امیدواری به توجه معشوق، از رفتار او در امان نیست و از ظلمهای گذشته او شکایت دارد. او از این که زبان قلمش از بیان این دردها سوخته است، میگوید و گویی آتش پنهانی در وجودش شعلهور است.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربههای عاطفی دارد. همچنین، بیان درد و رنج ناشی از عشق ناکام ممکن است برای سنین پایینتر سنگین و نامفهوم باشد.
غزل ۱۳۹ - چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بود
که سرگذشت فراق تو بر زبانم بود ۱
شد آتش جگرم پیش مردمان روشن
ز خون گرم که در چشم خونفشانم بود ۲
به التفات تو دارم امیدواریها
ولی ز خوی تو ایمن نمیتوانم بود ۳
ستم گذشته ز اندازه ورنه کی با تو
کدام روز دگر اینقدر فغانم بود ۴
زبان خامهٔ من سوخت زین غزل وحشی
مگر زبانهای از آتش نهانم بود ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.