این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و رنجهای ناشی از آن سخن میگوید. او از لطف و جفای معشوق شکایت میکند و بیان میکند که عشق او را به رنج و درد کشیده است. شاعر همچنین از بیعدالتی و ناملایمات زندگی شکایت کرده و از معشوق میخواهد که به او توجه کند. در نهایت، او از دوری از معشوق و یادآوری خاطرات گذشته ابراز ناراحتی میکند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند رنج و درد ناشی از عشق و شکایت از بیعدالتی نیاز به بلوغ فکری و تجربهی بیشتری دارد تا به درستی درک شود.
غزل ۱۲ - عزت مبر در کار دل این لطف بیش از پیش را
این بس که ضایع میکنی برمن جفای خویش را ۱
لطفی که بد خو سازدم ناید به کار جان من
اسباب کین آماده کن خوی ملال اندیش را ۲
هر چند سیل فتنه گر چون بخت باشد ور رسی
کشتی به دیوار آوری ویرانهٔ درویش را ۳
بر کافر عشق بتان جایز نباشد مرحمت
بی جرم باید سوختن مفتی منم این کیش را ۴
عشقم خراش سینه شد گو لطف تو مرهم منه
گر التفاتی میکنی ناسور کن این ریش را ۵
چون نیش زنبورم به دل گو زهر میریز از مژه
افیون حیرت خوردهام زحمت ندانم نیش را ۶
با پادشاه من بگو وحشی که چون دور از تو شد
تاریخ برخوان گه گهی خوبان عهد خویش را ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.