این متن شعری عاشقانه و عرفانی است که در آن شاعر از دوری معشوق و تأثیر عمیق این دوری بر دل و جان خود میگوید. او بیان میکند که معشوق از نظرها پنهان شده و هر کس که او را دیده، دل و جان خود را از دست داده است. شاعر همچنین اشاره میکند که معشوق محرم اسرار دل پیر و جوان شده و تنها اوست که میتواند دردهای دل را شنود. در نهایت، شاعر از مهربانی معشوق و تأثیر آن بر اقبال خود سخن میگوید.
متن دارای مضامین عرفانی و عاشقانه عمیق است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات شعر کلاسیک فارسی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
شماره ۴۵۱ - تاکس نبیندت ز نظرها نهان شدی
تا پی کسی سویت نبرد لامکان شدی ۱
نبود تو را مکان و گرفتی به دل قرار
گشتی زما نهان وبه هر سوعیان شدی ۲
هر کس که داشت جان ودلی بردی از کفش
از بس همی بلای دل وخصم جان شدی ۳
ما درددل به جز تونگوئیم پیش کس
زیرا که محرم دل پیر وجوان شدی ۴
ناگفته دادی آنچه دلم داشت آرزو
ای غائب از نظر چه عجب غیب دان شدی ۵
بودی هر آنچه بودی وهستی وجز تو نیست
گفتم بسی غلط که چنین یا چنان شدی ۶
اقبال ما که گشته چنین در جهان بلند
زآنروبود که بادل ما مهربان شدی ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.