شاعر در این متن از احساس بیتعلقی و بیخانگی خود در دیار غربت سخن میگوید. او از نداشتن یار و اعتبار در این شهر شکایت دارد و از هجوم رقیبان و مصیبتهای غربت مینالد. شاعر به مأمن اصلی خود کشیده میشود و از این سرزمین حیرت هیچ آرامشی نمییابد. او همچنین از دست دادن اختیار خود در انتخاب یار را بیان میکند و در نهایت، فضل فقر و دوری از اختلاط با دنیا را سعادت خود میداند.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مضامین مانند غم غربت و از دست دادن اختیار نیاز به بلوغ فکری برای درک کامل دارد.
شماره ۲۹۳ - بدلبری سر و کاری درین دیار ندارم
درین دیار چه مانم چو هیچ کار ندارم ۱
مرا نمی شمرد آن مه از سکان در خود
برون روم چو درین شهر اعتبار ندارم ۲
مصیبت است بغربت غم هجوم رقیبان
خوش است این که درین ملک هیچ یار ندارم ۳
کمند شوق مرا می کشد بمأمن اصلی
درین نشیمن حیرت ازان قرار ندارم ۴
ندیم روضه انسم چو بلبلان هوایی
هوای دیدن این باغ و این بهار ندارم ۵
ربوده است ز دست من اختیار نگاری
چه گونه یار دگر گیرم اختیار ندارم ۶
ز فیض فقر فضولی همین سعادت من بس
که اختلاط با بنای روزگار ندارم ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.