خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن بیانگر احساسات عمیق شاعر از تنهایی، ناامیدی و عشق بیپاسخ است. شاعر از نداشتن یار و یاوری در غم خود شکایت میکند و از ناتوانی در رسیدن به معشوق خود مینالد. او از ضعف و ناتوانی خود در برابر عشق سخن میگوید و از این که هیچکس نمیتواند به او کمک کند، اظهار ناراحتی میکند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیدهی عرفانی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود.
غزل ۵۱۸ - فریاد کز غم تو فریادرس ندارم
فریاد کز غم تو فریادرس ندارم
با که نفس برآرم چون همنفس ندارم ۱
گفتم که در غم تو یاری کنندم آخر
چون یاریم کند کس چون هیچکس ندارم ۲
ای دستگیر جانم دستم تو گیر ورنه
کس دست من نگیرد چون دست رس ندارم ۳
گفتی به من رسی تو گر ذرهای است صبرت
کی در رسم به گردت کان ذره بس ندارم ۴
چون در ره تو شیران از سیر بازماندند
تا کی دوم به آخر شیری ز پس ندارم ۵
زهره ندارم ای جان گرد در تو گشتن
زیرا که در ره تو تاب عسس ندارم ۶
در حبس کون بی تو پیوسته میتپم من
سیمرغ قاف قربم برگ قفس ندارم ۷
عطار خاک راهت خواهد که سرمه سازد
بر فرق باد خاکم گر این هوس ندارم ۸
با که نفس برآرم چون همنفس ندارم ۱
گفتم که در غم تو یاری کنندم آخر
چون یاریم کند کس چون هیچکس ندارم ۲
ای دستگیر جانم دستم تو گیر ورنه
کس دست من نگیرد چون دست رس ندارم ۳
گفتی به من رسی تو گر ذرهای است صبرت
کی در رسم به گردت کان ذره بس ندارم ۴
چون در ره تو شیران از سیر بازماندند
تا کی دوم به آخر شیری ز پس ندارم ۵
زهره ندارم ای جان گرد در تو گشتن
زیرا که در ره تو تاب عسس ندارم ۶
در حبس کون بی تو پیوسته میتپم من
سیمرغ قاف قربم برگ قفس ندارم ۷
عطار خاک راهت خواهد که سرمه سازد
بر فرق باد خاکم گر این هوس ندارم ۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۵۱۷ - دل رفت وز جان خبر ندارم
گوهر بعدی:غزل ۵۱۹ - سر مویی سر عالم ندارم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.