خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر عاشقانه و عرفانی از بگلشنی سخن میگوید که نقاب از رویش میافتد و زیباییاش مانند آفتاب میدرخشد. شاعر اشاره میکند که دیده بیاشک ارزشی ندارد و گوهر وقتی از قدر میافتد که از آب جدا شود. همچنین، از فریب وعدههای بیاساس و سرابهای زندگی میگوید و تأکید میکند که بدون عشق و وصال معشوق، حتی بهشت نیز عذاب است.
مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه این شعر ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از استعارهها و کنایههای بهکاررفته نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارند.
شماره ۴۱ - بگلشنی که زرویت نقاب می افتد
به گلشنی که ز رویت نقاب میافتد
ز چشم شبنم او آفتاب میافتد ۱
به حشر دیده بیاشک را بهایی نیست
گهر ز قدر فتد چون ز آب میافتد ۲
فریب وعدهات آبی نزد بر آتش دل
چو تشنهای که به دام سراب میافتد ۳
به غیر گلشن کویت طبیب راه بخست
اگر به خلد رود در عذاب میافتد ۴
ز چشم شبنم او آفتاب میافتد ۱
به حشر دیده بیاشک را بهایی نیست
گهر ز قدر فتد چون ز آب میافتد ۲
فریب وعدهات آبی نزد بر آتش دل
چو تشنهای که به دام سراب میافتد ۳
به غیر گلشن کویت طبیب راه بخست
اگر به خلد رود در عذاب میافتد ۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۴۰ - ما وشکن دامی و فریاد و دگر هیچ
گوهر بعدی:شماره ۴۲ - از کین گر آن بیدادگر بر سینه ام خنجر زند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.