خلاصه و ردهبندی سنی
18+
این متن شعری عرفانی است که در آن شاعر از وحدت وجود و عشق الهی سخن میگوید. او از یکی شدن با معشوق و فنا شدن در او صحبت میکند و از مفاهیمی مانند عشق، ایمان، فداکاری و وحدت با خداوند یاد میکند. شاعر از مخاطب میخواهد که در راه عشق و ایمان، فداکار باشد و خود را در این راه فنا کند.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند فنا شدن در عشق الهی و فداکاری ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار یا نامفهوم باشد.
غزل ۴۲۱ - در عشق تو من توام تو من باش
در عشق تو من توام تو من باش
یک پیرهن است گو دو تن باش ۱
چون یک تن را هزار جان هست
گو یک جان را هزار تن باش ۲
نی نی که نه یک تن و نه یک جانست
هیچند همه تو خویشتن باش ۳
چون جمله یکی است در حقیقت
گو یک تن را دو پیرهن باش ۴
جانا همه آن تو شدم من
من آن توام تو آن من باش ۵
ای دل به میان این سخن در
مانندهٔ مرده در کفن باش ۶
چون سوسن ده زبان درین سر
میدار زبان و بی سخن باش ۷
یک رمز مگوی لیک چون گل
میخند خوش و همه دهن باش ۸
گر گویندت که کافری چیست
گو عاشق زلف پر شکن باش ۹
ور پرسندت که چیست ایمان
گو روی ببین و نعرهزن باش ۱۰
گر روی بدین حدیث داری
چون ابراهیم بتشکن باش ۱۱
ور گویندت ببایدت سوخت
تو خود ز برای سوختن باش ۱۲
ور کشتن تو دهند فتوی
در کشتن خود به تاختن باش ۱۳
مانند حسین بر سر دار
در کشتن و سوختن حسن باش ۱۴
انگشتزن فنای خود شو
وانگشت نمای مرد و زن باش ۱۵
گه ماده و گاه نر چه باشی
گر مرغی ویی نه چون زغن باش ۱۶
انجام ره تو گفت عطار
رسوای هزار انجمن باش ۱۷
یک پیرهن است گو دو تن باش ۱
چون یک تن را هزار جان هست
گو یک جان را هزار تن باش ۲
نی نی که نه یک تن و نه یک جانست
هیچند همه تو خویشتن باش ۳
چون جمله یکی است در حقیقت
گو یک تن را دو پیرهن باش ۴
جانا همه آن تو شدم من
من آن توام تو آن من باش ۵
ای دل به میان این سخن در
مانندهٔ مرده در کفن باش ۶
چون سوسن ده زبان درین سر
میدار زبان و بی سخن باش ۷
یک رمز مگوی لیک چون گل
میخند خوش و همه دهن باش ۸
گر گویندت که کافری چیست
گو عاشق زلف پر شکن باش ۹
ور پرسندت که چیست ایمان
گو روی ببین و نعرهزن باش ۱۰
گر روی بدین حدیث داری
چون ابراهیم بتشکن باش ۱۱
ور گویندت ببایدت سوخت
تو خود ز برای سوختن باش ۱۲
ور کشتن تو دهند فتوی
در کشتن خود به تاختن باش ۱۳
مانند حسین بر سر دار
در کشتن و سوختن حسن باش ۱۴
انگشتزن فنای خود شو
وانگشت نمای مرد و زن باش ۱۵
گه ماده و گاه نر چه باشی
گر مرغی ویی نه چون زغن باش ۱۶
انجام ره تو گفت عطار
رسوای هزار انجمن باش ۱۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۲۰ - گر مرد رهی ز رهروان باش
گوهر بعدی:غزل ۴۲۲ - منم اندر قلندری شده فاش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.