هوش مصنوعی:
این متن شعری است که در آن شاعر از وضعیت خود و جامعهاش سخن میگوید. او خود را در میان جماعتی از اوباش و رندان میبیند که همه دردی کشیدهاند و قلاش هستند. شاعر از بیاعتباری دنیا و بیثباتی آن سخن میگوید و از ساقی میخواهد که با شراب غبار دلش را بزداید. او به تفاوتهای میان عاشقان و زاهدان اشاره میکند و از زاهدانی که خودبین و خام هستند انتقاد میکند. شاعر همچنین از اهمیت ایثار و بیترسی سخن میگوید و خود را نه خردهگیر و نه خردهشناس معرفی میکند. در پایان، او از کسانی که کفر نهفته و ایمان آشکار دارند دوری میجوید و از وضعیت خود در میان زاهدان و فاسقان سوال میکند.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، انتقادات اجتماعی و مفاهیم انتزاعی موجود در شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد.
غزل ۴۲۲ - منم اندر قلندری شده فاش
منم اندر قلندری شده فاش
در میان جماعتی اوباش ۱
همه افسوس خواره و همه رند
همه دردی کش و همه قلاش ۲
ترک نیک و بد جهان گفته
که جهان خواه باش و خواه مباش ۳
دام دیوانگی بگسترده
تا به دام اوفتاده عقل معاش ۴
ساقیا چند خسبی آخر خیز
که سپهرت نمیدهد خشخاش ۵
بنشان از دلم غبار به می
که تویی صحن سینه را فراش ۶
گر تو در معرفت شکافی موی
ور زبان تو هست گوهر پاش ۷
یک سر موی بیش و کم نشود
زانچه بنگاشت در ازل نقاش ۸
تو چه دانی که در نهاد کثیف
آفتاب است روح یا خفاش ۹
عاشقی خواه اوفتاده ز شوق
بر سر فرش شمع همچو فراش ۱۰
چه کنی زاهدی که از سردی
بجهد بیست رش ز بیم رشاش ۱۱
زاهد خام خویشبین هرگز
نشود پخته گر نهی در داش ۱۲
هست زاهد چو آن دروگر بد
که کند سوی خود همیشه تراش ۱۳
مرد ایثار باش و هیچ مترس
که نترسد ز مردگان نباش ۱۴
من نیم خرده گیر و خرده شناس
که ندارم ز خرده هیچ قماش ۱۵
دور باشید از کسی که مدام
کفر دارد نهفته، ایمان فاش ۱۶
چون نیم زاهد و نیم فاسق
از چه قومم بدانمی ای کاش ۱۷
چه خبر داری این دم ای عطار
تا قدم درنهی درین ره باش ۱۸
در میان جماعتی اوباش ۱
همه افسوس خواره و همه رند
همه دردی کش و همه قلاش ۲
ترک نیک و بد جهان گفته
که جهان خواه باش و خواه مباش ۳
دام دیوانگی بگسترده
تا به دام اوفتاده عقل معاش ۴
ساقیا چند خسبی آخر خیز
که سپهرت نمیدهد خشخاش ۵
بنشان از دلم غبار به می
که تویی صحن سینه را فراش ۶
گر تو در معرفت شکافی موی
ور زبان تو هست گوهر پاش ۷
یک سر موی بیش و کم نشود
زانچه بنگاشت در ازل نقاش ۸
تو چه دانی که در نهاد کثیف
آفتاب است روح یا خفاش ۹
عاشقی خواه اوفتاده ز شوق
بر سر فرش شمع همچو فراش ۱۰
چه کنی زاهدی که از سردی
بجهد بیست رش ز بیم رشاش ۱۱
زاهد خام خویشبین هرگز
نشود پخته گر نهی در داش ۱۲
هست زاهد چو آن دروگر بد
که کند سوی خود همیشه تراش ۱۳
مرد ایثار باش و هیچ مترس
که نترسد ز مردگان نباش ۱۴
من نیم خرده گیر و خرده شناس
که ندارم ز خرده هیچ قماش ۱۵
دور باشید از کسی که مدام
کفر دارد نهفته، ایمان فاش ۱۶
چون نیم زاهد و نیم فاسق
از چه قومم بدانمی ای کاش ۱۷
چه خبر داری این دم ای عطار
تا قدم درنهی درین ره باش ۱۸
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۸
۵۴۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۲۱ - در عشق تو من توام تو من باش
گوهر بعدی:غزل ۴۲۳ - دستم نرسد به زلف چون شستش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.