این شعر عاشقانه از عشق و دلبستگی شاعر به معشوق سخن میگوید. شاعر از دیدن چهرهی زیبای معشوق، راز دل خود را فاش میکند و بیان میکند که دیگر به هیچ چیز جز معشوق توجه نخواهد کرد. او از درد فراق و دلشکستگی مینالد و خود را عاشقی مسکین و دلداده توصیف میکند که در کوی فراق معشوق، از غم جان بیخبر شده است. شاعر همچنین از زیبایی و جذبهی معشوق سخن میگوید و بیان میکند که حتی جان و جهان در برابر معشوق بیارزش است.
این شعر دارای مفاهیم عاشقانه و احساسی عمیق است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیدهی ادبی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
شماره ۴۱۱ - تا دیده ی من بر رخ همچون قمر افتاد
راز دلم از پرده محنت بدر افتاد ۱
دیگر نکند چشم به خورشید جهانتاب
آن را که بدان طلعت چون مه نظر افتاد ۲
بر بوی گذاری که کند بر سر او دوست
چون خاک دل شیفته در ره گذر افتاد ۳
در کوی فراقت صنما عاشق مسکین
دلداده به جان از غم جان بی خبر افتاد ۴
آن طرّه هندو که به بالات حسد برد
آشفته و سرگشته به کوه و کمر افتاد ۵
گفتم که به پات افکنم این سر چو بدیدم
پیش قدمت جان و جهان مختصر افتاد ۶
حال دل مجروح من خسته چه پرسی
عمریست که از کار جهان بی خبر افتاد ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.