خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر در این شعر از احساسات عاشقانه و فراق خود سخن میگوید. او با توصیف طبیعت و عناصری مانند گل، سرو، و بلبل، احساسات درونی خود را بیان میکند. فراق یار و درد ناشی از آن، موضوع اصلی شعر است. شاعر از زیباییهای طبیعت برای بیان عمق احساسات خود استفاده میکند.
محتوا شامل مفاهیم عاشقانه و احساسی عمیق است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و اصطلاحات ادبی ممکن است نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی داشته باشد.
شماره ۴۱۰ - مرا به صبحدمی در چمن گذار افتاد
مرا به صبحدمی در چمن گذار افتاد
ز بوی گل به مشامم خیال یار افتاد ۱
گذشت یک دو سه بیتی به خاطرم به هوس
چو از هوا نظرم سوی آن نگار افتاد ۲
نگاه کردم و دیدم گرفته آشوبی
چنانکه چرخ ازان ناله بیقرار افتاد ۳
سؤال کردم و گفتم چه غلغلست به باغ
هزار ناله و فریاد در هزار افتاد ۴
جواب داد که سروی درآمد از در باغ
ز رشک قامت او لرزه بر چنار افتاد ۵
گل از خجالت رویش میان صحن چمن
بریخت دردم و در دست و پای خار افتاد ۶
بنفشه چون سر زلفش بدید در خم شد
ز رشک و در قدم او به ره گذار افتاد ۷
شکوفه و گل سوری و سوسن آزاد
به اسم بندگیت جمله در شمار افتاد ۸
هوای زلف و رخت کرد بلبل دل من
گلی نچیده ز غم در دهان خار افتاد ۹
اگرچه نیست تو را صبر در فراق رخش
تحمّلی بکن ای دل که باز کار افتاد ۱۰
فراق روی تو کردست حال زار مرا
میان ما و غمت باز کارزار افتاد ۱۱
بسی فراق بیفتد میان دلداران
میان ما و تو ای دوست چند بار افتاد ۱۲
ولی نبود چنین هیچ بار بر دل من
بیا که بی تو جهانی ز اعتبار افتاد ۱۳
چو بخت یار نبودم جدا شدی ز برم
تو را فراق من ای جان به اختیار افتاد ۱۴
اگرچه سکّه رویت به قلب دل زده اند
به دار ضرب وصال تو کم عیار افتاد ۱۵
ز بوی گل به مشامم خیال یار افتاد ۱
گذشت یک دو سه بیتی به خاطرم به هوس
چو از هوا نظرم سوی آن نگار افتاد ۲
نگاه کردم و دیدم گرفته آشوبی
چنانکه چرخ ازان ناله بیقرار افتاد ۳
سؤال کردم و گفتم چه غلغلست به باغ
هزار ناله و فریاد در هزار افتاد ۴
جواب داد که سروی درآمد از در باغ
ز رشک قامت او لرزه بر چنار افتاد ۵
گل از خجالت رویش میان صحن چمن
بریخت دردم و در دست و پای خار افتاد ۶
بنفشه چون سر زلفش بدید در خم شد
ز رشک و در قدم او به ره گذار افتاد ۷
شکوفه و گل سوری و سوسن آزاد
به اسم بندگیت جمله در شمار افتاد ۸
هوای زلف و رخت کرد بلبل دل من
گلی نچیده ز غم در دهان خار افتاد ۹
اگرچه نیست تو را صبر در فراق رخش
تحمّلی بکن ای دل که باز کار افتاد ۱۰
فراق روی تو کردست حال زار مرا
میان ما و غمت باز کارزار افتاد ۱۱
بسی فراق بیفتد میان دلداران
میان ما و تو ای دوست چند بار افتاد ۱۲
ولی نبود چنین هیچ بار بر دل من
بیا که بی تو جهانی ز اعتبار افتاد ۱۳
چو بخت یار نبودم جدا شدی ز برم
تو را فراق من ای جان به اختیار افتاد ۱۴
اگرچه سکّه رویت به قلب دل زده اند
به دار ضرب وصال تو کم عیار افتاد ۱۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۴۰۹ - ما را نمی رود نفسی یاد او ز یاد
گوهر بعدی:شماره ۴۱۱ - تا دیده ی من بر رخ همچون قمر افتاد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.