کودکی با فریاد، چشمانی گُشاد و پُر نور از شَعف، سریع و کوتاه، موسیقی خنده را همنوا با باد سَر میکند و سُر میخورد.
و این قصهٔ کوتاه سقوطیست که پایانش لبخند است. زمین پایان راه نیست، نقطهی آغاز خندهای دیگرست. پلههای آهنین و سخت. راهی که دوباره باید رفت. و باز لذت سُر خوردن و شادی.
چقدر حرف توی این بازی هست. برای این شادی باید تلاش کرد. این تلاش پاداشی دلنشین دارد. دوباره و دوباره و دوباره. هر بار مسیر همان است. تلاش و زحمت. پس از سختی آسانیست و هر فرازی را فرودی هست.
دل از تردید رها میشود و ترس، دست در دستِ شوق، به بازی تبدیل میشود.
گاهی باید ایستاد و تماشا کرد. گاهی باید لذت موفقیت دیگری را دید. گاهی باید شاهد تلاش دیگران بود. شاهد شکستها، افتادنها و لغزیدنها. باید عبرت گرفت.
بنشینیم بر سُرسُرهٔ روزگار، با لبخند، رها، شیب شادی را سُر بخوریم.
«س.م.ط.بالا»
پینوشت: تصویر این نوشته با استفاده از هوش مصنوعی ساخته شده است.