عمری دانسته به بیراه رفتن
بر طبل ابلیس کوفتن
چه آشیانه ها که به سوختن سپردند
چه داغ ها که بر دل ها گذاشتند
درد همین است
میداند به قهقرا رفتن است
همیشه قصد بازگشت بهانه اصرار هر تمرد بود
چراغ ها روشن ، راه نیک و شر چه پیدا ، هویدا
افسوس ، دانسته به تاریکی رفتن
ظلم است
هرگز خود را نمی بخشم
با همه این چراغ ها...
شاید معجزه ای
یا دست اطمینان پدری
فرزند گمشده خویش را به خانه برد.
از دفتر باغ زمستانی ۳