انتهای عهد شباب است
جز دلی سوخته و امیدی خاموش،
حاصلم نیست.
نیست دگر فردایی روشن
و تنها لطف و شهامت تو
یوسف دربند تاریکخانه را
نوائی دوباره می دهد
در مناجات شبانه ام
وصل یار حافظ را زمزمه می کنم
و تنها نامت و دستان گرمت
نفس مرا تشویق می کند
در این سال پر خطر ، در زمستانی بی نهایت خاموش
وقتی همه چیز بوی مرگ می دهد
ترا باز یافتم در گوشه ای از این آسمان پر رمز
تنها ، نسیم، محرم کالممان بود
خواهیم کشید بر لوح فردا ، جوانه های بودنمان را
و حک خواهیم کرد، امید و تالش را
و زنده باد عشق
)تقدیم به همه دلخاموشان محبت (
از دفتر بهار