نمی دانم حق و باطل را
نمی شناسم دوستی را.
امتحانی ست سخت یا تاوان ظلم است؟
نعمت و نور دوباره
لطف بی کران هستی ،
آنچنان بر سر امواج اسیرم
که هیچ ندانم نه خود را ، نه راه و نه مقصود
جه دنیایی ،
مرا از شب امیدی نیست
با تو خوشم ، شعر می خوانم و پرواز می کنم
هر چه می بینم غزلواره است . ،
همه عشق است و یار.
برای تو خواهم خواند.
رازهای بودنمان را ،وقتی که با هم نوشتیم ،
ترانه های سبز و پیروز را.
آنچنان در اعماق کویر چشمانت می روم
که قصد آمدنم نیست
از دفتر بهار