مرا با خود همسفر کن
و به دلهره هایم ،مرهمی نه
و به سردی دستانم ، حرارتی
و به چشمان خاموشم ،شعفی
و به دل های تاریکم ؛نور عشقی
جهانم زیبای تست و برگ برگ درختان و همه قطرات باران
همه را، برای تو دوست دارم
و شهرمان ، فرسنگ ها فاصله مان .
وای خدایا ،
از کدامین راه سوی تو آیم
ای بهانه بودن ، سری به دیار ما بزن
تا لحظه ای باقی ست
و مگذار ، در آرزوی زلفانت
غبار مرگ فراموشمان کند
در چشمان روشن تازه عروسان دیده ام ،ابتذال عشق را
و در دل های یک مرد ، هوس خیانت را
و در اندام یک زن ،شوق نوازش را
من با ابرهای سرد زمستانی ،از اینجا خواهم رفت ،و فقط
با یاد شما ،خطوط سیاه ،
سینه نرم کاغذ را
جریحه دار خواهم کرد،
مرا با خود همسفر کن ای
آرزوی محال.
از دفتر باغ زمستانی دو